|
قاصدک
|
||
برنامه جلسه هفتگی !
به علت استقبال ! عزیزان برای بستن ! برنامه جلسه هفتگی !
و حال بنده برای دویدن دنبال عزیزان برای بستن برنامه ! خوب فعلا که حال نکردم !
خوب پس این هفته ! برنامه جلسه تعطیله ! البته همین طوری برنامه هفته های بعدی هم تعطیله! زیاد نگران نباشید!
حالا می خوام ببینم ! اگه جلسه نداشته باشیم !چی میشه!؟ ؟ ؟
من فقط حال میکنم برنامه کوه و استخر رو دنبال کنم!
حالا هر کی حال داره دنبال جلسه رو ببنده و هر برنامه ای دوست داره بزاره ! من که حالش رو ندارم!
حال می کنم با برنام های جدید !
یه نظر دیگه به علت نزدیکی به خدا پیغمبر ! از برنامه هایی که خدا پیغمبرش زیاده ! شدیدا استقبال می کنم!
راستی این چند وقته یه کم کمتر بخور و آب کم بخور ! که روز اول ماه ٬ عجب دهنی ازت اذین بشه!
بعدش ! بنده برای طی سال در حال آماده کردن !یه برنامه کوه هستم !نانازی!
ساعت ۷ حرکت!
۸ استراحت !
۹ پایین !
همین !
برناهه هم ورزش کاریه !
تنها هم برم ! ناراحت نمی شم !
اولیش رو نمی دونم کیه ! یهویی دیدی فردا پاشدم رفتم !
حالا اگه حال داشتم برنامش رو تا امشب می نویسم ! یه سر بزن !
برنامه های دیگه هم ههر کی میزاره ! بنویسه ما هم میایم !
فعلا هیچی ! راستی خیلی وقت بود ننوشته بودم ! عزیزان ابراز احساساتشون ! نمی زاشت یه نوبت به ما بررسه !
منتظر برنامه کوه تو طی ترم باش !
اوووووه ! دموکراسی یادم رفت ! درباره برنامه کوه هر کی برنامه بهتری داره بگه ! برنامه من جمعه صبحه !
تا بقیه خونواده بیدار شن ! رسیدیم !پایین !
آخه من نمی دونم چرا اینقدر دموکراسی هستم ! ای بابا بسوزه بابای دموکراسی !
فعلا خدافظ!
این هم متن سید علی ! که یه خلاصه خوب! نه ! عالی ! یه جمع بندی!
داشتم نمی دیدیمش ! گفتم نظر تو پست های قبلی میدین ! حتما تو پست جدید یه اشاره بکنید!
راستی سید ! آدمای پا کارش پیدا شدن! هستی اعلام کن ! داریم راه میفتیما! مفیدی هم هستن!
این برنامه رو دیگه تو وبلاگ نمی نویسم! یعنی قرار شد ننویسم! دعوتیه !
آقا من دعوتت کردم سید! هستی یا نه؟؟
از اول اول . اولش از خواب پاشدم دیدم ساعت بیست دقیقه به هفته خیلی سخت بود از جا پاشم و خودم رو جمع و جور کنم و بیست دقیقه ای برسم سر قرار . محسن تو وبلاگ نوشته بود یا دارآباد یا درکه یا هر جای دیگه ! پیش خودم گفتم درکه که خیلی تکراریه پس میریم دارآباد ( جاهای دیگه تا کشف بشن خیلی طول میکشه یه کمی هم سخته به سختیه کشف شدن دارآباد ) !
قضایای جالب از اینجا هی پشت سر هم شروع می شد . ؟؟؟ !!!
من ساعت ۷:۱۰ رسیدم . وقتی رسیدم یه دفعه یه موجود درشت اندام ( گنده ) با همون لباس سفید و شلوار پارچه ای سیاه همیشگی با یه خورده ریش ( بیشتر ) و عینک و یه قلب کوچولو که گوشه اون سینه وسیعش چند روز پیش شیکسته بود ( هوع ع ع ! ) و .... دیدم . فکر کنم به نشانه اعتراض اومده بود ! ( هنوز مطمئن نیستم ) . خلاصه پنج نفر شدیم . من و محسن و ترکابادی و صالح و موجود مذکور. بعد از تعجب کردن ! نوبت به تصمیم گیری درباره مکان رسید . من و محمد و صالح گفتیم بریم دارآباد . پسره ( برای این مینویسم پسره که نمیدونم هنوز قهره یا آشتی کرده ) هم گفت فرقی نمیکنه بریم دارآباد . واما محسن . محسن سفت وایساده بود بریم درکه ! بر طبق دموکراسیو آرای جمعیو ... باید میرفتیم . . . درکه ! بله بعد از این نظر گیری ها یه دفعه سوار اتوبوس درکه شدیم ؟. اگه شما فهمیدید چه جوری این اتفاق افتاد برایم توضیح دهید چون هنوز نفهمیدم . شاید محسن ... ! از دست قزوین ! خلاصه گیج و مبهوت راه افتادم . بقیه هم انگار نه انگار . إ إ إ . ؟!
تازه این اولش بود . قرار شد زود برگردیم پایین . مثلا ۱۲ . گفتیم میریم تا هفت حوض و یه چیزی می خوریم و بر می گردیم خونه ! رسیدیم هفت حوض . بعد یه هو محسن گفت اگه شما نیاید هم من میرم بالا ! ما هم که ته مرام و از این حرفا بعد از کلی جر و بحث رفتیم که رفتیم . قاعدتا باید میرفتیم پاتق . ۸ از پایین راه افتادیم ۱۱ رسیدیم بالا ! ۳ ساعت . هر جوری هم که حساب کنید نمیشه ۳ ساعت لفتش داد ولی محسن تونست !!!!!؟ حالا این مهم نیست . رفتیم پاتق . صالح میگه تا اینجا که اومدیم بریم پلنگ چال ! ( آخه من به کی بگم قرار بود ۱۲ پایین باشیم اصلا خود محسن می خواست ! )
از اینجا به بعد رفتیم خارجه !
داشتیم می رفتیم بالا یه آقاهه بود شبیه خارجیا ! صالح طبق معمول پیش قدم شد ببینه طرف کیه ؟ بعد از کمی اختلات فهمیدیم آلمانیه ! مهماندار لوفتانزا ( خیلی فکر نکن یه جور طیارس ) طرف کلی باهامون گرم گرفت ( یه کلمه هم فارسی بلد نبود ولی مثل بلبل انگلیسی حرف می زد ) با هم رفتیم تا پناهگاه پلنگ چال . خیلی راه نبود تقریبا ۴۵ دقیقه از پاتوق . تو پناهگاه یه چایی خوردیم (چون چیز دیگری پیدا نمی شد ) آقاهه رو هم مهمون کردیم و اونم یه جور آبنبات کنجدی خارجکی بهمون داد و خوردیم . راستی یادم رفت بگم محسن یه دوربین آورده بود از آقاهه خارجی تر ! ( تا اینجای داستان هم کلی ازمون عکس گرفته ). بعد از حدود ۴۵ دقیقه استراحت راه افتادیم به سمت پایین . آقاهه زودتر از ما خداحافظی کرد و رفت . از ما هم شهرستان تر بود . سر پایینی رو چار نعل میدویید ! ما هم سلانه سلانه راه افتادیم تا رسیدیم پاتوق . قرار شد نماز رو بخونیم و یه خورده آب بازی کنیم بعدش هم راه بیفتیم . محسن چند دقیقه ای ازمون جدا شد . نفهمیدیم کجا رفت . یه هو یکی از آخرین عجایب به وقوع پیوست . دیدیم محسن با طرف خارجیه بالای پاتوق وایساده و داره حرف می زنه . بعدش هم با هم اومدند پاتوق . نیومده پاچه هاش رو زد بالا و رفت تو آب ! خود شهرستان بود . پسره و محسن ( باور کنید هنوز نفهمیدیم به نشانه اعتراض اومده (!) یا آشتیه ) بعد از آقاهه رفتن تو آب . بعدش طرف یه چرتی زیر آفتاب زد و محمد و من و محسن هم یکمی از کوه رفتیم بالا . سرتون رو درد نیارم بعد از پاتوق به همراه خارج رفتیم آب زغال چال و یه هندونه و یه نیمرو زدیم و باز هم طرف رو مهمون کردیم . کلی هم اونجا درباره مسائل مهم روز ( ! ) تبادل نظر کردیم . طرف ۴۴ سالش بود هنوز زن نگرفته بود . البته خیلی نباید تو این مسایل دلمون برای خارجیا بسوزه . بماند !! ای بابا !!!! آقا سرتو درد نیارم آخرش رسیدیم پایین !
واما چند سوال :
۱- اگه گفتید ساعت ۷:۳۰ رسیدیم پایین !
۲- اگه گفتید ۵ ساعت یعنی چند دقیقه ؟ خوب خوب فکر کنید
۳- اگه گفتید من کی رسیدم خونه تو اون همه ترافیک ؟
۴- اگه گفتید چه جوری محسن ما رو برد درکه !!!!
۵ - اگه گفتید منظور ممعلی چی بود !!!!!!؟
نظر بدید .
با عرض پوزش از محسن که پست جدیدش حذف شد!!!
مطلب زیر از ممعلیه! یه چیزایی گفته که می ارزه خوند و راجع بهش نظر داد.
من (متین) چون حس کردم هنوز خیلی جای بحث داره ، با گستاخی تمام! تو وبلاگ محسن دست بردم
و یه بار دیگه گذاشتمش مطلب اول(البته با عرض پوزش از محسن).
حتما بخونید و نظر بزارید.
می خوام یه مطلب تو همین وادی بنویسم (البته بعد از محسن).
دوست دارم!( محسن!)
همه چيز نوش خوبه(بجز) حتی رفيق
رفيقم نوش خوبه؟ مدتهاست تواين فکرم بین بجز و حتی شک داشتم و بالاخره 1 برنامه دوره ای جالب منو به (حتی) رسوند. حالا اگه فکر می کنی ارزششو داره يک وقتی بذارو اين متن منو که شاِد اولی و آخريش هم باشه رو بخون. من با يک سری رفيقای جديد که شايد آشناييمون به 1 ماهم نمی کشيد چهار شنبه عصر رفتيم کوه. رفتيم آبشار در بند و تا آبسار سوتک بالا رفتيمو شب رو همونجا تو کوه گذرونديم .با رفيقای جديد کلی عشق و حال کرديم . رفقا يی که شايد تا حالا یک بارم با آنها تلفنی صحبت نکردم و خونه بکيشونم نمی دونم کجاست.ولی خوب حال دادن بهمون. بعد هم يک قرار گذاشتيمبا بچه های دوره تو يک جای کوه که پنج شنبه عصر بريم به اونا ملحق شيمو بريم بالا. اين دوستان قديمی بعضا 7-8سال سابقه رفاقت اشتباهی مکان قرارو رد کردنو ده دقيقه ای جلوافتادند. با تلفن از اونا خواستيم بایستند تا ما برسيم. ولی... آره ارزششو نداشتيم برامون وايسن.اون طور یراحت تر بودند . منم 1 کوله سنگین حاوی 1پتوی دو نفره و... داشتم که از قبل به محسن گفته بودم شرط اومدنم اينکه کولهرو دست به دست بياريم بالاو اونم قبول کرده بود.ولی حالا شايد اينطوری راحت تر بودند که برا ما حتی 15دقيقه شايد هم کمتر وايسن. يک کَمکی به خودم فش ميدادمو بالا می رفتم. چرا؟ معلومه چون برا بجه هايی اومده بودم که الان دقايقی ها برا من وانميستادند.خلاصه با کلی درد سرو با کمک محمد ترکابادی که با من از قبل بود دمِ شيرپلا رسيديم بهشون. تا اينجای قضيه که تقريبا تنها بودم.کم کم وقت نماز شدو در يک جمع 12 نفره يک نماز جماعت شکيل و با شرکت انبوه 3 نفره خونديم. خوب من که از قبل هم حالم گرفته بود داشتم کم کم روحیه می گرفتم و حال می کردم .که موقع خاموشی شد . چون نذاشتن بیرون بخوابم اجبارا رفتم تو پيش بچه ها که 1 اتاق جدا گرفته بودند. خوب بچه ها بعد از چند دقيقه مشغول بازی شدند . بازی ای که من نمی تونستم بازی کنم. آره دوباره پیش این عزيزان تنها شدم. مهرعليان هم که بازی نميکرد به ساعتش نگاه انداختو گفت برا خواب زوده ولی خوب حوصلم سر رفته و ميخوابم و بعد از مدتی خوابيد. 1ساعت و چهل دقيقه صبر کردم به اين اميد که شايد بچه ها بفهمند که وقتی يکی پا ميشه با اونا مياد کوه برا اونا مياد نه برا سنگ و تخته و... حداقل اينجا کاری بکنند که به همه خوش بگذره.اصلا به نوع کار گيرندارما اصلا فرض کنيد واليبال ، وقتی 1 جمع 12 نفره ميرن جايی و می خوان واليبال بازی کنند ولی يکی از بچه ها پاش شکسته و نمی تونه بازی کنه مرام و معرفت ايجادمی کنه که ... خلاصه ديگه هرچی فش بلد بودم به خودم دادم چون نتيجه ماندگار يک برنامه دوره ای اين می شه که : 2-3 نفری که اين بازی رو بلد نبودند ياد گرفتند که قطعا چون يکيشون با من هم مرجعِ 1 کار حرام ياد گرفت.خيلی خوبه. اصلا عالیِ. بعد هم تنها تر شدمو رفتم تو 1 اتاقِ ديگه و دراز کشيدم. اين اولين باری بود که تو برنامه دوره ای حوصله ام سر رفته بود. تا ساعت دو ونيم ،سه بيدار بودم و فکر مي کردم و سعی می کردم قضيه رو حضم کنم ولی...
می دونيد چرا زبان انگليسی زبانِ بين المللی شده ؟ چون تا اونجايی که من پرسيدم تو اون لغتی با مفهومِ معرفت وجود نداره.آره چون اصلا برا ما آدمای عادی معرفت معنای خارجی نداره . ديگه احساس می کنم معرفت همون رودرواسیِ. پس رفيق هر چی جديد تر باشه بهتره چون رودرواسی بيشتر داره پس معرفت هم بيشتر داره. خلاصه اينکه رفاقت و معرفت و اينا باسه بعضيا همش پشمِ.
آره، شايد ديگه خيلی کمتر از قبل حال کنم از اينکه با رفيقايی باشم که تو وبلاگشون دم از شهادت و شهيدو اينا زده ميشه(که البته خيلی خوبه)ولی تو هر شوری که شرکت ميکنم چند تا فش نابوسیو... جديد ياد ميکيرم يا زشتيش برام ريخته ميشه .
ديگه انگار انقدر رفيق شديم که می تونيم راحت به هم فش بديم. انقدر رفيق شديم که راحت می تونيم همديگرو ناراحت کنيم. و آنقدر رفيقيم که می تونيم راحت بی خيال هم بشيم!
انقدر رفاقتامون صميمي شده که ديگه توش معرفت معنا نداره.اونقدر با هم گرم شديم که ديگه بودو نبودمون باسه همديگه فرقی نداره!آره فرقی نداره چون اگه فرقی داشت اونشب بچه ها يک بازی می کردند که همه باشند.بچه ها می ايستادند تو کوه که همه برسند. ولی ديگه ما اونقدر رفيق شديم که همه برامون معنی نداره. اونقدر که وقتی صبح جمعه از بچه ها خداحافظی کردم که تنها بيام پايين فقط دو سه نفر گفتند تنها نرو و بيا بريم بالا.
اينقدر رفيقيم که تو يک برنامه 12 نفره تقريبا تنها رفتم بالا تنها خوابيدم وتنها برگشتم پايين.خيلی خوبه شايد ديگه اصلا بهتر باشه تنها باشم.
اصلا انقدر رفيق شديم که ديگه نيازی نيست با هم باشيم و برا هم دل بسوزونيم.منم تا وقتی سيستم اينطوريه برا اينکه اِندِ رفاقت و معرفتمو نسبت به اين رفقای جون جونی که می ترسم اگه يک خورده ديگه رفيق شيم اونوقت با زنده بودن يکی ديگری نتواند زنده بماند رو ثابت کنم فعلا از شوری دوره و کلِ دوره برای هدف نهايی و رفاقت اصيل که شايد بعدا به اون برسيم کنار می کشم.البته يک سری از دوستان زود تر از ما به اين نتيجه رسيدند.
ما ديگه بعد از 4-5 سال آنقدر رفيق شديم که انگار ديگه نيازی به جلسه هفتگی و برنامه های دوره ای نداريمبرا حفظِ رفاقت!
ان قدر رفيق شدِم که کم کم بايد از هم بپاشيم. باشه می پاشيم برای آنکه دوره و رفاقت بماند.
دوره هيچ وقت متکی به يک نفرو دو نفرو ده نفرو نود نفر نبوده.اصل رفاقته که بايد بمونه ونه معرفت .باشه بمونه ،ماهم می مونيم!
البته شايد آدم از بعضيآ توقع بيشتر داشته باشه که اونم بعد از 4-5 سال رفاقت بايد از بين رفته باشه. توقع که در دوستی معنا نداره !
اوقات خوش آن بود که با دوست سپر شد؟
اميدوارم حداقل يکی دونفری اين متنو بخوننو بفهمند درد ما چيه.
يا مهدی(تنها رفيق با معرفتِ بی معرفتا)
نوشته شده توسط محمد علی صميمی
نوشتم که وقتی می خواستم برا نوه ٬ نتیجه هام تعریف کنم ! چیزی از قلم نیفته!
ساعت ۳ اومدم تجریش ! فقط مهرعلیا اومده بود! بیچاره عادت نداشت ! چون تا ساعت ۴ آدم میآمد!
بعد از کلی اینور اونور برا غذا و اون چیزایی که قرار بود بیاریم ! و حتی خود متین هم نیاورده بود! گلابی!
راه افتادیم! یه مشت آدم !
من و متین و بحیرایی و مهرعلیان و ممد خانی و میر عارفین و دانشور و فایق و مظاهری و ... بنان و .....؟ ! یادم نمیاد!
از همه مفیدی تر بازی رو خوش اخلاق در آورد! و قبل از اون هم ممد خانی ! بیچاره ها بد مفیدی هستن!
ساعت ۳:۴۵ اومدن!
حالا ! راه افتادیم بریم ! دیر شده ! احتمال اینکه بخوریم به شب زیاده ! حاضر نشدن ۲۰۰ تمن بدن با ماشین بریم یخ ۱۵ دقیقه ای علاف شدیم و با اتوبوس رفتیم !
میدون دربند پیاده شدیم و راه افتادیم به سمت میدون سر بند! و باز هم کسی حاضر نشد با تله سی ژه بریم! ۷۰۰ تمن پول ! البته آقای بحیرایی همواره موافق بود و من از ایشون تشکر می کنم!
اونجا راه افتادیم و بین مغازه ها رفتیم بالا و از مناظر غیر طبیعی لذت بردیم ! و رفتیم بالا و داشت ریقمون در میومد! از یه طرف دنبال یه دوراهی بودیم که بریم سمت چپ! آخه ترکابادی از اون بالا گفته بود یه دوراهی رو بیاید سمت چپ ! حالا ما که نفهمیدیم کومش رو باید می رفتیم سمت چپ!
بعد باید سر یه جایی وای می سادیم ! یادم نیست ! فقط می دونم بحیرایی یه دوباری از این و رو و اونور پرسید گفتن ! خیلی بالاس ! وقتی برا سومین بار پرسید ! فهمیدیم که یه نیم ساعتی هست رد شدیم !
دانشور هم وسطای راه برگشت !
تا اونجا هم که زمین رو گاز زده بودیم اومده بودیم بالا ! پایین برو نبودم! بد به ترکابابدی و صمیمی زنگ زدیم گفتیم ! ما نمی دونیم ! شما بیاید ! شیر پلا! صمیمی هم به من گفته بود من بارم سنگینه ! تو بیا پتوی منو ببر ! شانس آوردم ! البته ترکابادی باهاش بود ! و آورد !
حالا ! رفتیم و اونجاهایی که طناب کشیده بودن و همیشه تعریفشو شنیده بودیم ! دیدیم و کلی طنابرو کشیدیم اما بازم خیلی فرق نکرد ! رفتیم بالا !
من که اون ته به زور میومدم ! قرار شد دو گروه بشیم ! گروه دوم یه استراحتی بکنه و بعد راه بیفته ! که بعدش همه عضو گروه دوم شدن! آقای میر عارفین هم می گفت ! نشیت وایساده استراحت کن ! اینم یکی از خاطرات من شد! چون تا خود قله اینو می گفتو ما پخش زمین می شدیم!
فایق هم از اون پایین با کتک هر کی جا مونده بود جمع می کرد!
دیگه دهن اذیت شدنمون ادامه داشت تا شیرپلا ! اونجا صمیمی و ترکاباید رسیدن به ما! البته خیلی ناراحت ! بد !
شیر پلا ! به پناهگاهه ! که شبا می خوابن توش! یه منظره توپ هم به تهران داره مخصوصا شب ! یعنی خداستا ! بسات رو پهن کردیم رو تراسو نماز هوندیمو شام خوردیم و رفتیم زیرپتوی ممد علی!
قبلش من رفتیم و فش کاریامون رو با ترکابادی در مورد چرا رد شدیدیو ما رو ندیدی و کل برنامه کوه ! به صورت کامل دادیم و راحت شدیم که چیزی تو دلمون نمونه ! وقتی برنامه تموم شد ! جفتمون احساس سبکی می کردیم!
شب می خواستیم بیرون بخوابیم ! یعنی یه سری می خواستن ! پوله اردو گاه رو ندن ! ۱۰۰۰ تمن بود ! فایق آخر هم رفت بیرون تو کوه خوابیدو پول نداد! ولی ممد علی اومد تو! رفتیم رو تخت بخوابیم ! آخه به سالن کوچولو بود یه ۴۰ تایی تخت دوطبقه توش بود ! گفتیم ساعت ۱۰ کی می خوابه !رفتیم بالا یه سالن بود ! تخت نداشت !
به آقایونی که یعد از ما اومدن گفتیم ما یه کم رید می خوابیما ! گفتن کی تو کوه می خوابه ! گفتیم بابا با مرام !
جامون رو نشستیم و ! بازی کنیم ؟ چی بازی ؟ مافیا حال نداشتم ! بقیه هم همین طور ! بعدش ورق بازی کردیم و حسابی قمار کردیم ! فقط عرق نخوردیم! نخوردیم! صمیمی هم می گفت که نباید بازی کنید ! اشکال داره! آخرش هم ناراحت شد و رفت پایین خوابید ! البته بعدش جمع کردیما ! اما بی کار شدیم ! یه کم درباره این مشکل صحبت کردیم و یه سری حرفای جدید شنیدم ! قراره بعدا بنویسم ! چون تو هر برنامه ای این مشکل رو خواهیم داشت ! فعدا دیگه ! چرا کل کل می کنی !
ساعدت ۱۲ هم آقایونی که خوابیده بودن به ما فش دادن که بخوابید و ما هم خوابیدیم !
عجب سرد بودا ! البته به ما پتو داده بودن ! اما باز هم یه چیزی بود !
صبح ساعت ۵:۳۰ اشدیمو ! بچه ها تازه خاطرات دیشبو داشتن تعریف می کردن !
نماز و خوندیمو ! صبونه ! راه افتادیم ! و صمیمی خدافظی کردو رفت پایین !
ما رفتیم بالا ! تازه فهمیدم ! کوه یعین چی! در کل مسیر پدرم همراه بود! یعنی جلو چشم بود!
یه جوری بود که دیگه ! بد بود! ببین بد! سخت ! یه ۳ تیکه شدیم که رسیدیم اونبالا ها!
من و ترکابادی و مهرعلیان گروه اول بودیم ! البته اون ام پی تری پلیره جواب داد! حاج علی آقای گیتور !
فلای ! اونلی فلای!(پرواز)
جان خودم خیلی تاثر داشت ! یعنی مثل اسب رفتیم بالا! البته این ترکه هم مثل اسب که نمی تونه بیاد ! اونا مثل یه چیز دیگه میان ! اسب نه!
رسیدیم نزدیکای قله نشستیم همه با هم قلرو بزنیم ! اما اون تیکه های بعدی طی ۵ گروه رسیدن بالا! آخرش هم فایق!
بالا رفتیم و اون بالا ! تهرون هم که زیر پامون ! آخ چه حالی می داد! برو بچ هم که از اون بالا دبی و عمرات و اون ورا رو دیدن! البته یه مقدار دود تهران زیاد بود ! اما یه کم تلاش می کردی می دیدی!
درسته ! اگه ۴ ساعت بالا میومدی! دیگه توهم(سگ و گربه و گاو و گوسفند با هم حرف می زدن ! بچه ها رو می گم! آره!) رو ترکونده بودی دیگه ! داشتیم هپرا می گفتیم! یه چرت زدیمو !
راه افتادیم به سمت تلکابین توچال و تا آخر راه ۳۵۰۰ می شد !
فایق پیاده برگشت پایین ! و خدافظی کرد! ما هم یه استراحت !
ولی جال بود راهی رو که ما تو ۷ یا ۸ ساعت اومده یودیم ! آدما با ساک و وسایل پیکنیک ! و با خانواده میومدن و عشق و حال!
راستی دماوند کلش از میان کوها پیدا بود ! خیلی ناز بود! کلی حال کردم!
اومدیم پایین با تلکابین!
البته یه خانواده ای بودن ! که یه نفر از ما جلوشون بود ! طی هر پیچ ! یه نفر اضافه شدیم ! شدیم ۵ نفرو یه کابین رفتیم پایین و اون خانواده هم تو کف تارف ما برای جلو تر از ما رفتم اونجا موندن!
ما که رسیدیم ! اونجا نموندیم ! گفتیم الان می رسن ! ما رو می زنن!
آره ! رسیدیم پایین و ! جداشدیم از همو رفتیم خونه! با یه کوله ! و مقداری خاطره!
اصرات بعدش هم که ۴ ساعت خواب برا من بود!
ولی خیلی حال داد! یادش به خیر خواهد موند! عکسو فیلم هم گرفتیم ! می زارم!
خدافظ!
برنامه کوه خیلی طولانیه ! می ترسم دوباره بنویسم بگن ! چرا اینقدر می نویسی! اگه دوست داشتین کلش رو با بلا ها و بد بختیامون می نویسم! می خوای؟
ولی خلاصه : ساعت ۳ تجریس !
ساعت ۴ حرمت به سمت دربند!
ساعت ۸ شیر پلا بعد از ۴ ساعت راه رفتن !
خواب تو شیر پلا !
بیداری ساعت ۶! و ۷ حرکت!
۱۱ رسیدن به قله توچال ! بعد از ۴ ساعت حرکت ! بد راهی بود! بد!
۱۲ فکر کنم با تله اومدیم پایین ! و رفتیم خونه!
همش خاطره!
اول یه کم خودمونی:
یکمندش:می خوام یواش یواش "یله" رو ببندم. آخه روی هر مطلبش کلی وقت می گزاشتم(با این که
به شاید ده خطم نمی شد!!!) آخه وبلاگ واسه راحت شدنه نه درگیری مغزی.شاید اگه دیگه تو اون مایه
چیزی به ذهنم زد همین جا نوشتم.
حالا اصل مطلب:
داشتم "دنیای سوفی"* رو می خوندم.یادته!! میرزایی دبیر اجتماعی سال اول یه بار معرفیش کرد.
یه داستان ساده راجع به تاریخ فلسفه. همون سالا بود که از لای کتابای "دانیال"* گیرش آوردم،
یه دو سه فصلشو خوندم.باحال بود نمیدونم چی شد ولش کردم.!!حالا بی خیال...
اگه دم دستته لااقل دو فصل اولشو بخون.یه تمثیل قشنگی توشه که برات می نویسم:
((خرگوش سفیدی از کلاه شعبده باز در می آید.از آنجا که خرگوشی بی اندازه بزرگ است این شعبده
بازی میلیاردها سال طول می کشد. آدمیزاد در نوک موی نازک این خرگوش متولد می شود، از این رو
از چگونگی این شعبده حیران است.ولی رفته رفته که پا که به سن می گذارد از نوک مو به پایین سر
می خورد و دیگر خود را به خطر نمی اندازد و به نوک شکننده مو نزدیک نمی شود.فقط فیلسوف است
که تن به این مخاطره می دهدو دورترین زوایای این شعبده را می کاود. بعضی فرو می روند ولی عده ای
دودستی نوک را چسبیده اند وبه کسانی که آن ته گرم و نرم جا خوش کرده اند فریاد می زنند:
"خانمها! آقایان! ما در فضا، در وسط آسمان و زمین معلق ایم."
ولی کسی این پایین به آنها اعتنا نمی کند.ودر بین خود می گویند:"چه مردمان مزاحمی!"و به صحبتهای
همیشگی خود ادامه می دهند:"لطفا آن ظرف پنیر را بده به من."، "سهام شما امروز چقدر بالا رفت؟"،
"گوجه فرنگی کیلویی چنده؟"،"شنیده ای پرنسس دیانا دوباره آبستن شده؟" ))
امید وارم حرفشو گرفته باشی. لااقل بدونی که نباید مثه شپش بری لای موهای خرگوش واس خودت
جا خوش کنی و خیار شور گاز بزنی.
متین.
زمان و محل قرار:
پنجشنبه ساعت ۳ظهر،دم در امامزاده صالح مسجدهمت
برنامه:
از دربند می ریم شیر پلا.یه سه چار ساعتی تو راهیم.شب می ریم
پناهگاه می خوابیم.۷صبح پا میشیم صبحانه می خوریم و ۸ راه می افتیم
می ریم قله توچال.یه دو سه ساعتی تو راهیم.یه نیم چاشتی می زنیم و
می ریم ایستگاه هفت.تله کابین می شینیم میایم پایین. خدافظی می کنیم
تاکسی می گیریم تا خونه و میریم تو رخت خواب مشتی می خوابیم.
لوازم لازم:
۱ـ دو بطری آب ۲ـ یه وعده شام
۳ـ خرما، توت خشک، شکلات (هرچی که انرزی زا باشه)
۴ـ لباس گرم ( گرمکن، کاپشن) ۵ـ کفش کوه ۶ـ ملافه
۷ـ چراق قوه ( اگه داری) ۸ـ لوازم سرگرمی(که شب بشینیم حالشو ببریم)
۹ـ پول (برای رزرو پناهگاه،صبحانه،نیم چاشت،تله کابین)یادت نره خره!!!!!
۱۰ـ کارت دانشجویی(برای تخفیف تله کاابین)
و السلام. متین.
گلابی !چرا برنامه کوه رو نمی نویسی! موقع رفتن می خوای آپ کنی! نگاه کن ! دهن ما رو چقدر اذیت می کنن!
داستان "دو دزد و ناجی" رو شنیدی؟!
مسیح رو که می برن مصلوب کنن کنارش دو تا دزد هم همون روز به صلیب کشیده می شن.
می گن دزدا از مسیح می پرسن تو کی هستی؟ جواب می ده: من ناجی هستم.
بهش می گن : اگه ناجی هستی پس مارو از مرگ نجات بده.
و مسیح برای اون دو تا دعا می کنه.
اون روز چهار تا راوی اونجا بودن که هر چهارتا تو انجیلشون این ماجرا رو نقل کردن.
اما از اون چهارتا* فقط یکیشون می گه : از اون دو تا یکیشون از مرگ نجات پیدا کرد.
دوتا از سه تای دیگه اصلا از دزدا حرفی نمی زنن و سومی می گه: هر دوشون به ناجی فحش دادن.
ولی جالبش اینجاس که حرف اولی رو بیشتر از اون سه تای دیگه قبول دارن.
در واقع همه این تنها روایتیه که می شناسن.
حالا اینا رو گفتم که این جمله ی سنت آگوستین رو بفهمی که می گه:
"نومید مشو! یکی از دو دزدان نجات یافت.چیزی را مسلم مدان! یکی از دزدان محکوم به مرگ شد."
متین.
*اولی لوقا، دوتااز سه تا یوحنا و مرقس، سومی متی
گزارشه کوه: تا چشم بعضیا یه مقدار از اونی که بود بهتر بشه!تنها هم رفتیم!
سلام( محسن):
بد شد که مجبور شدم تو متن ! متین بنویسم ! اما چون این آدم یکی دیگه هم گزاشته تو نوبت ! دیگه دیدم نوبت به ما نمی رسه ! به همین دلیل همین جا کارم رو کردم!
با اجازه آقا متین ! با با اگزیستینالیسمینا!
حدود ساعت ۷:۱۵ رسدیم تجریش! این ترکه هم با من رسید !چون تعداد بچه ها سرسام آور بود خواستیم برگردیم! اما رفتیم!
اول با صمیمی سلام علیک کردم بعدش هم با بادوام (تبریز) بعدش با سید علی( دوست دارم سید!) بعدش هم با این شهرستان ! این بابای شهرستانه! دهن ما رو اذیت کرد ! دیشبش رفتیم دره خونشون دعوتش کردیم ها ! فدا عصر خیلی از این کار پشیمون بودم! دانشور! دانشور! برا اولین بار داشت با ما می یومد کوه! دیگه .... ! میر عارفین هم بعدش اومد! با فائق! همین ! هشت تا بودیما اما اینطوری می شه نه نفر! نمی دونم چی شد! مهم نیست!
این وسط جای بحیرایی خالی بود !با همین تزریقاتچی!(متین! من یه دهنی از تو اذیت کنم! دیگه تو وبلاگ آدم بهش فش بدن خیلی بده!)
بهنام هم که مثل همیشه ٬ فکر کنم بازم صب باید می رفت یه سر...! آره دیگه آشنا هستید!
عرفان هم که مثل همیشه ! تا دیشبش داشت می یومدا! اما صب دیگه جواب نمی داد!
بعد از یه سری بیدار کردن بچه های تو خونه! و میس کال بازی با تزریقاتچی و ممد خانی و بحیرایی راه افتادیم!
زیاد طولانی شد!
رفتیم پای کوه ! این تبریز تو مودش نبود! دهن ما رو اذیت کرد!
ما رو با این تبریز و ممد علی تنها گزاشتن ٬ بقیه تند تر رفتن ! ما هم قرار بود یواش یواش بیام !
حالا همش رو رفتیم یه ربع مونده برسیم این تبریز ! رفت شهرستان ! شهرستانه دور! وای !
آخه گوت فرن! هر ۲ دقیقه ای که می یومد ! یه ۱۵ دقیقه می شست ! فش می داد که چرا به من راستشو نمی گید که ۱ ساعت مونده! حالا مثل بشکه آب می خورد! حالا هیچی ! اونجا بود که هر مطلبی رو درباره پست و پست چی و کد پستی و پست خونه و ... بود به هم انتقال دادیم ! با این ممد علی! تازه یه کم این تبریز راه افتاد!
تازه رسیدیم! آخ! حالا اون منظره رو فرض کن که از کنار رودخونه میای بالا ! می رسی به آبشاره که از اون بالا می ریزه پایین ! رسیدیم اونجا! چه حالی داد ! وای ! رسیدیم! همین جاهاشو حال کن فعلا!
بعضی یا هم که نیومدن ! برن حسرتش رو بخورن تا دیگه برنامه ما رو خرابشو دوست نداشته باشن!
من رفتم اون بالا که بروبچ دفع اول گیر کرده بودن ! بعدش دیدم چقدر گرسنمه ! اینطوری شد که همون جا نهار و زدیم دیگه ! شرمنده! یه نیمرو که دیگه این حرفا رو نداره!
بعدش هم رفتیم تو آب ! آخ ! آب ! چرا نم یفهمی ! آبی بودا ! یخ! یخ! یخ!
دیندفه برای اینکه کار سخت نشه ! رفتم اون بالا بدون مقدمه ! پریدم تو آب ! بعدش فش دادم ! البته به اونایی که بیرون بودن! نامردا نمی زاشتن بیایم بیرون! خیلی نامردین ! حالا ما استخونامون یخ زده بود!
حالا یواش یواش بروبرچ اومدن تو و یه عکس هم دسته جمعی گرفتیم که چون عکاسمون ! خیلی ترک بود ! یعنی اساسی ترک بود! فهمیدیم با دوربینه خاموش عکس گرفته!
برای دفعه دوم که همه رفتیم تو آب یه عکس گرفتیم ! ناز ! ناز! تو دوربینه ممد علیه ! پنج شنبه بیا مدرسه عکسارو بگیرم ! خب؟
ناهارو ! چون ممد علی بود نمازو زودتر از نهار خوندن! من که به کفر خودم اصرار داشتم این تبریز هم که گشنه بود شروع کرده بود!
حالا یه چرت زیر آفتاب داغ بدن رو ابتقدر داغ می کنه که بدون هیچ ترسی بتونی دوباره بپری تو آب ! ایندفه حالش بیشتر بود ! خیلی حال داد! یه نیم ساعتی بازم آب بازی کردیم!
این دانشور هم از اون بالا هر چی سنگو ! لجن وجلبکو ! ... بود می دانخت تو سر و کله ما ! آخه! شهرستان!
و . و آماده شدیم راه بیفتیم!
من و تبریز جلو راه افتادیم که بقیه بعدا به ما برسن! اینقدر این تبیریزه که ۲ تا پیچ جلوتر رسیدن بهمون!
تفریحات تو راهمون بازم همون پست چیه بودو ... اینا! ولی آب بازیه هم چسبید!با دهن آب بازی کردیم !
یه بطری آب کلی صفا داد به بگشتمون! این تبریزم یه قلی خورد تو راه! اما سالم بود!
رسیدیم اونجایی که خستگی در می کنن! و آب جو رو زدیمو و دو تا ................................................................... بعدش که تموم شد یه مقدار موندیم که نفسمون جا بیاد و راه بیفتیم ! اقتادیم ! برو بچ هم که همه رفته بودن دیگه تو ..............................! مت بودم و تبریزو سید علی! تو راه هم یه کمی مسائل اجتماعی رو بررسی کردیمو و سلیقه مردم رو بررسی کردیم ! بد نبود! رسیدیم پایین دیدیم ممد علی ! ناکام ! تنها ! منتظر ! ولی نسوخته بود ! من توجه کردم! با هم اومدیم تجرشو اونجا از هم جدا شدیم!
حالا هفته بعدم قراره بریم همو نجا ! کسی مخالفه!؟!؟!!؟!؟! کی!؟!؟!؟!؟!؟!
سلام :
برنامه کوه :
ایدفه ۲ مرحله هست!
مرحله اول : اردوی آمادگی تیم کوهنوردی هست ! که دوشنبه می خوایم برینم دارآباد که آماده بشیم برا مرحله دوم!
مرحله دوم ! توچال با یک شب خواب در کوه ! روزش معلوم نیست یا چهارشنبه - پنجشنبه یا پنج شنبه ـ جمعه هست!
قراره اینو ترکابادی هماهنگ کنه و بنویسه ! جزنیات رو اون می نویسه! اگه ننوشت هم چون ترکه دیگه ! کاریش نمی شه کرد!
ولی برنامه دوشنبه همون ساعت ۷ امام زاده صالح با وسایل لازم !
۲ دفه نوشتم برو ببین تو قبلیا!
از همه دعوت می کنم بیان !حالا اگه فهمیدی!؟!؟
ایندفه می خوایم یه خورده با هم کل کل کنیم!
اولش یه ذره درباره خدا با هم صحبت کنیم ! ببینم اصلا می شه رفت سراغ حرف اصلی یا نه!
خوب ! تا حالا کفر گفتی ! بلدی اصلا ! نه از اینا که تو کتابا نوشتن که ! اگه خدا ۲ تا باشد چه می شود! حالا که یکی هست چی شده! و
از اینا نه! کفر امروزی ! با کلاس ! مثلا چرا خدا من رو کنکور نشد! و چرا تو را کنکور شد! و تو این مایها!
من که خوراکه ! هر روز یه چند جلدی کفر می گم!
بعضی ها می گن اگه کفر بگی خدا سوسکت می کنه! اما من هنوز سوسک نشدم ! شاید هم شدم خرب ندارم ! این خودش یه بحث دیگس ! اما کلا فعلا قیافمون که نشده!
خدا خیلی دموکراسیه ! بابای دموکراسیه ! یه مقدار اگه کفر بگی سوسکت نمی کنه ! البته باید خیلی مواظب باشی ! یهویی دیدی اونی که له کردی زیر پات من بودم !
کلا این حرفا رو گفتم که بگم اگه یه خرده با خدا خصوصی تر صحبت کنی ! می تونی یه سری حرفا رو هم بزنی ! می دونی یعنی چی ! یعنی می تونی درباره اون چیزایی که همه می گن نمیشه حرف زدو بحث کرد و زشته و این چه حرفی بود زدی هم حرف بزنی ! خدا نگران این نیست که یه وقت به این نتیجه برسی که اصلا خدای خوبی نیست و قراره انقلاب کنی و دیگه کاری با خدا نداشته باشی و دیگه سلطنت خدا رو قبول نداشته باشی! نگران تو هست ! نگران تو !
ولی بقیه نگران همون چیزایی هستن که خدا نیست ! و اصلا نگران تو نیستن ! برا همین جلو بعضیا نباید بعضی چیزا رو بگی ! بعضی کفرا رو بگی ! اصلا جلو بعضیا نباید بعضی حرفا رو فکر کنی ! فکر !
ولی خدا اینطوری نیست ! نظزت چیه ! حتما برا این بخش یه نظر بزار که موافقی یا نه !
حالا می خوام برم سراغ حرف اصلیم !
از اینجا شروع کنم : تا حالا یه باد کنک رو اینقدر باد کردی که بترسی بهش دست بزنی ! نکنه بترکه ! اصلا بادکنک دیدی تاحالا !
حالا یه ضرب المثل داریم اینطوری ! به بز رو اینقدر باد می کنن که بزرگ می شه ! فکر می کنن گاوه ! اونوقت ازش می ترسن!
اونی که من می خوام بگم !
بعضی چیزا رو اونقدر بزرگ می کنن که دیگه تو دسترس نیست !
می گن اینقدر بزرگه که تو نمی تونی بفهمی ! اصلا هیچ جوره راه نداره ! اصلا یه چیز عجیب قریبه !
یه جوری که آدم از فکر کردن بهش هم منصرف می شه ! می گه اگه اینطوریه که بی خیال !
نمی گن تو هم می تونی بفهمی اما تو اندازه خودت ! می فهمیا اما کم٬ اندازه خودت !
مثلا شهدا ! شهید !
این کلمه از همون کلمه های فسیل هست که یه بار نوشتم!
هر وقت می خوان بگن شهید ! یه جوری می گن انگار یه سری آدم بودن که خدا از اول شهید آفریده بوده!
همچین از نماز شب و روزه و دعا و روزه می گن که آدم میگه بابا بی خیال ! عجب چیز عجیب قریبی ! اصلا به تریپ ما نمی خوره! یا همچین از کارهای روزانشون می گن ! که انگار اصلا تو این کشور نبودنو بین این مردم زندگی نمی کردن!
می دونی این چیزایی که میگن مال اون زمانیه که اونا تو این دنیا شهید بودن! چون می گن ! شهدا قبل از اینکه شهید بشن ! شهید بودن! یعنی خلق و خوشون عوض میشده! و نشون از انتخابشون بوده!
نمی گم همشون اینطوری بودن ! اما همشون که این طوری نبودن که !
اینطوری شدن!
اصلا کسی از قبل از اینکه به این مقاما برسن ! چیزی نمی گن ! چون بعضیا شون ! مثل من و تو همین طوری تو همین کشور و بین همین مردم با همین رفتار و خلق و خو زندگی می کردن ! اولش مثل من و تو بودن!
حالا یه وجه مشترک پیدا شد! زیاد با من و تو فرقی نداشتن ! حد اقل می دونم که مفیدیاشون همون طور که تعریف کردن ! مثل ما برنامه داشتن و کوه و جلسه و برنامه ای شب و نصف شب! یعنی تا ایجاش با هم بودیم !
حالا چی شد ! چی شد ! چی شد ادم شدن! همون قسمتی یه برامون تعریف می کنن! اگه اولش رو ندونی فکر می کنی ! چه کار سختی ! معلوم نیست کی ! چطوری ! شهید شده ! احتمالا از اون اولش با خدا رفت و آمد داشتن!
اگه بدونی ! که اولش همشون مثل هممون بودن ! دیگه تصورش سخت نیست ! یعنی احتمال داره یکیشون مثل تو یا من بوده و حالا شهید شده! دیگه خیلی دور نیست ! نزدیکه ! سخته ها ! نگفتم سخت نیست ! این همه آدم هم نشدن ! اما حالا وقتی می گن شهید ! تو ذهنم یه فرشته نمیاد! یه آدم می یاد که سختی کشید و تونست! شاید تو هم تونستی!
نمی گم که برو شهید شو!
می خواستم بگم اون چیزایی که ! فکر می کنی اصلا نمی شه فهمید ! رو می شه ! به اندازه خودت! و خودم! حالا می تونی یکیشون رو الگوی خودت بزاری و مثل اون عمل کنی !
حالا یه چیز دیگه می دونی چرا ! هیچ کدوممون تا حالا به شهدا و فرهنگشون فکر نمی کردیم و یه چیز عجیب قریب و خیلی گنده ! خیلی خیلی گنده ! که اصلا نمی شه فهمید می دونستیم!
چون خیلی برامون گندشون کرده بودن ! اینقدر گنده که اصلا نمی شد بهشون فکر کرد ! همه می گفتن ! اینان خیلی بزرگ بودن ! خیلی خیلی ! پس تو چه می فهمی !
آدم به این نتیجه می رسد که اگه اینطوریه که دیگه نمی شه فکر کرد! پس بی خیال !
نمی گم نبودنا ! نمی گما ! بزرگ بودن ! درسته که من نمی فهمم ! اما می تونم به اندازه خودم بفهمم! به اندازه خودم عمل کنم! به اندازه خودم آدم باشم!
ولی اینطوری که اینا می گن نمی شه! من که بی خیال می شم ! تو چی!
اینا کین! می دونی کی این کارو کرده ! به نظرت کیا هستن! اینو حتما جواب بده! یه گوشه مخت نگه دار !
حالا ببین اینا بیشتر همین مسئولین ما هستن یا تهاجم فرهنگی ! کدومشون!
هر جا میشه می گن ! تهاجم فرهنگی باعث شده جوانان ما از ارزشهای دفاع مقدس دور بمونن!
نظرت چیه ! ؟ دیگه بیشتر نمی تونم توضیح بدم!
دیدی هر بار پای یه منبر میشینی ! می خواد درباره حضرت علی بگه! یه نیم ساعتی می گه ! حضرت علی اینقدر بزرگ است که تو که هیچی ! بابا تم نمی فهمه! نگاه کن ! نیم ساعت !
۲ دقیقه نمی گه ! نیم ساعت ! همین ! درباره خصوصیات دست نیافتنی این حضرت میگن! از معصومین و قدرت و ... چیزایی که جدی جدی نمیشه فهمید و دست پیدا کرد!
حالا وقتی می خواد درباره فضایل اخلاقی و خصوصیات روز مره ایشون بگن!
می گن: به من یه نامه دادن که وقت تمام شده و وسلام!
همه اینطوری نیستنا ! اما تو این مسجدای در پیت همینه! یه فسیل داره ! حرفای تو کتاباشو از حفظ می گه ! مردم هم چایی می خورن و تو سرو کله هم می زننو از برنامه روز مره خودشون میگن!
وقتی هم که حاجی اومد پایین همه به احترامش بلند میشن ! به خاطر بار معنوی و مباحث معنوی که براشون مطرح کرده !
برا همینه که حاجی میکروفونو می گیره دستش ! خود به خود پامی شم ! می رم بیرون ! دست خودم نیست ! عادت کردم ! از اولش که اینطوری نبودم !
حالا تو بگو ! دلیل اینکه از خدا و پیغمبر و اماما و ارزش های انقلاب و دفاع مقدس دور شدیم حاجیه یا تهاجم فرهنگیه!
شاید اون تهاجم فرهنگی که میگن آمریکاست ٬ خودمونیم !
شاید استکبار جهانی هم خودمونیم !
آره ! شاید هم :
انجمن ها کرد دشمن !
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند !
من خسته شدم ! تو دامه بده این حرفارو ! یعنی تو نظرات ادامه بده من یه ادامه تو مغزم دارم!
اما تو بنویس تا بعدش من هم بنویسم! باشه؟
"دیگه بعد از تو چون همیشه، من دلم یه گل آتیشه
اما یادت از دل هرگز جدا نمی شه."*
رفت.
اومده بود که بره.
از اولم می دونستم، نمی دونم چی شد که یادم رفت.
از کسی حرف نمی زنم. دارم از گذشته ها می گم.
تا حالا بهش فکر کردی : گذشته هر چقدر هم که سخت گذشته باشه، بازم دلت تنگش می شه.
دلم بچگی می خواد.( عین بچه ای که می خواد مثه آدم بزرگا باشه)
دلم کرسی مامان بزرگو می خواد.دلم کلا شاپوی بابا بزرگو می خواد.
دلم تنگه کتکای باباس.وقتی با چوب لباسی می افتاد دوره خونه دنبالم.
دلم می خواد بزرگای فامیل قربون صدقم برن.
دلم ترانه های قدغن قدیمارو می خواد.
"بیا که دیگه داره دیر می شه
دلم تو سینه داره پیر می شه.
باز دلم غم داره
باز تورو کم داره
کی پشیمون می شی؟
کی مهربون می شی؟
دل داره خون می شه
غم فراوون می شه
کی پشیمون می شی؟
کی مهربون می شی؟"*
متین.
*از اون قدیمیای گوگوش.
محسن!
ببخشید که تو متن تو نوشتم اما ! اما !
اینقدر حال کردم ! که گفتم همین جا ابراز احساسات کنم !
وای خیلی نزدیک بود ! احساساتت رو می گم ! تازگیا زیاد میاد سراغم !
اگه این احساس رو بقیه هم داشته باشم ! یعنی یه ۱۰ یا ۱۵ نفری بشیم یه جشنواره می زاریم برا همین کار ! لوله دل بازکنی! و دلایل و موارد و ...
ولی نه ! هر کی برا خودش ! حالش بیشتره ! از اون احساسات یه نفرس ! به درد جمع نمی خوره! پس برخودمون یه جشنواره لوله باز کنی بزاریم! تنهایی حالش بیشتره!
ولی میشه چگونگی برگزاری این جشنواره رو برا عموم گزاشت ! یعنی همه نظر بدن ! بگن همیشه این چشنواره ! دل گرفتگی ! یا لوله دل گرفتگیشون رو چطوری برگزار می کنن! ابزارو وسایلش چیه !
پس به موارد فراخوان ! "وسایل مورد نیاز برای جشنواره لوله دل گرفتگی "هم اضافه می شه ! یعنی باید نظر بدی دربارش!
جلسه این هفته ! منزل آقای علی اکبر دوره ۸ ! مثل اینکه شام هم میدن ! شفیعی می گفت !
ساعت ۴:۳۰ بیا مدرسه با هم بریم !
خونشون تو جردن، کوچه عاطفی (کوچه امیر کوصدقی اینا) پلاکشو نمی گم که ...
تا حالا دیدید یه مطلب ساده رو چقدر می شه پیچوند ! یه مطاب ساده رو ! می شه یه کاری کرد !که دیگه هیچ جوره نشه درستش کرد !
تا حالا یه حرفی زدی که همه بدونن اشتباهه ولی از کنارش به سادگی رد شن ! چون همه می دونن اینطوری نیست! مثلا بگی که " بعد از کنکور هنوز هم نماز می خونی!" تازه اونیکی هم ادامه می ده ! " نه همین طوری می خواستم یه حالی به خدا داده باشم" ! براتون آشنا نیست !
حالا شاید یه جورای دیگشو شنیده باشی! یه کم فکر کن!
حالا یه کم بزرگتر چه فرقی می کنه!
یادته تو بحث جبر و اختیار یه شعری از عطار می خوندیم که گفته بود ( به این مظمون) اگه خدا نمی خواست من شراب خوار نمی شدم! بعد با خنده می گفتن این حرف عطار اشتباه هست چون از کجا می دونسته که خدا خواسته بوده که مشروب خور بشه شاید خدا خاسته بوده که آدم خوبی بوده باشه! بعدش هم کلی داستان برا اینکه این عطار اون عطار نبوده می گفتن!
راستی چرا معلم می خندید ومیگفت! شاید خیلی ساده بوده! یه اشتباهه تابلو ! خنده دار!
فکر کنم وقتی عطار هم می گفته داشته می خندیده! شاید برای اطرافیانش این حرف به خنده داری و بدیهی بودن همون مثال من باشه!
شاید اصلا این موضوع خنده دار رو برای جواب یه گلابیه دیگه گفته بوده! تا همه با هم بخندن!
بعضی مطالب خنده دارش تاثیر بیشتری می زاده!
تو ! تو می تونی فرق بین طنز و جدی رو بفهمی ! نکنه نمی فهمی ! نکنه یه وقت یه طنز رو جدی بگیری و ادامش بدی و یه وقت راه و روش زندگیت ! یه طنز باشه ! برا بقیه ! یا برعکس یه مطلب جدی رو با خنده رد بشی !
زنگی هم مثل اینکه جدیه! با خنده رد شدی؟!؟! نشو!
اصلا تا حالا شروع کردی ! اصلا تا حالا سرتو بالا گرفتی ببینی قراره چی بشه! نکنه هنوز هم داری با اسباب بازیات بازی می کنی در حالی که سیبیلت رو می چر خونی!
یه کم باید وقت گزاشت تا جلوترو دید! اگه دوست داری آخر خوبی داشته باشی!
باید مواظب باشم زندگیم برای بقیه جک نشه از انواع بازیای خنده دار!
کاری نداره! نظرت چیه!؟؟
راستی ببین می تونی بین مطلب اول و دوم یه خط بکشی!
اینم از شعبان که شروع شد! ماه پیامبر ! از این همه حس و حالی که داری حال کردم! کافرا!
جلسه هفتگی این هفته: به مناسبت میلاد امام حسین این هفته همه فارغ التحصیل ها منزل برادران علی اکبر دوره ۸ و ۵ جمع می شن. اگه دوس داری بیای،دور ور ساعت ۴.۳۰بیا مدرسه تا با هم بریم. ضمنا این هفته دیگه آخرای جام دوستیه. یه سر بیا مدرسه. متین.
محسن!
و و و و ا ا ا ا ی ی ی ی ی !
این همش برای کوه بود! بزار از اولش بگم که حروم نشه!:!:
ساعت ۷:۱۵ رسیدم اما زاده صالح ! فکر کنم با احمق بازیای که ترکه داشت بروبچو بیدار می کرد ساعت ۷:۴۵ راه افتادیم با ۴ نفر کلا: نه ۶ نفر ! ۲ تا مخفی !
من و ترکابادی و بحیرایی و فائق ! (و گلابی و اون یکی گلابی ! )
نهار که نخریدیم همون نون پنیر خیار کوجه ! رفتیم پای کوه دار آباد ! و سر بالایی عجیب اولش که منو کشت ! یعنی برای پای کوه یه نصف توچال رفتیم ! بعش صاف شد ! البته دهن ما! ولی راه صاف شد و یه ۳۰ دقیقه ای صاف رفتیم ! بعدش شروع شد !کوه نوردی اساسی یعنی ! یه جورایی سخره نوردی !
یه ۴۵ هم فکر کنم تا آبشارا راه بود ! و دهن ! آخ دهنی از ما اذیت شد ! آخه یه تیکه رو چهار بار آومدم و رفتم ! ولی همون تست اعصاب بود دیگه !
اّخرش خوب تموم شد ! ۴ یا ۵ تا آبشار و ۴یا ۵ تا دریاچه با عمق عجیب قریب ! من که از اون بالا پریم پام نرسید ! آب یخ! نگاه کن! یخا ! عجیب قریب! ولی باز هم مفید به ما یاد داد تا با شرایط مقابله کنیم! آره مفیدید بازی رفتیم توش ! خیلی حال داد!
یه ۱۵ دقیقه چرت تو آفتاب و بیدار شدن با نیش یه زنبور عزیز ! ادامه برنامه بود!
برکشت از ساعت ۲ شروع شد!
برگشتم یه ساعت ونیم شد فکر کنم ! البته آبجوی آخرش یادم نمی ره !
این برنامه کوه بود
هفته بعد هم توچاله ! ممد ترکه ! قراره برنامه رو بنویسن! من که چشمم آب نمی خوره ولی هر چی باشه قرار امام زاده هست!
درباره این صفحه عکسا!
اولش که دوباره ثقرا جون دستت درد نکنه!
بعدش عکسا دست این ممد ترکه هست ! یه هفته میشه داره سی دی رایت می کنه! بابا بیچاره ترکه دیگه!
آماده می شه!
یه کم فش به شورا دیم رو حال می یاره!
اعضای شورا : صمیمی و شفیعی و ممد خانی و ترکابادی و من و شاهزمانیان!
من که نباید بنویسم ! اما هر کدوم از اعضا برنامه یا کاری رو که باید انجام بدهند و مسئول هستند رو بنویسد !
یه جیزی می خواستم بنویسم یادم رفت ! یعین چی ! آلزامیمر گرفتم! شاید هم پارکینسون!
جدی یادم نمی یاد! باشه بعدا!
برنامه جلسه هفتگی بعدی ! خونه یه دوره ۸ هست ! جلسه فارغ التحصیلییه! آقای شاهزمانیان دارن می پرسن! می نویسم !
راستی این ممد ترکه قرار بود یه سری یه گزارشی بنویسه از برنام کوه شنبه ای ! بعدش فهمیدم بلد نیست کامپیوترش رو به اینترنت وصل کنه! این متین هم که اینترنتش تموم شده! می دونی یعنی چی یعنی دیگه هیچ وقت تو اینتر نت نمی ره!
برنامه ای داری بنویس!خدافظ
این اون مطلبی هست که قرار بود بنویسم یادم رفت !
می خواستم یه مقایسه ای بین کوه دار آباد داشته باشم با درکه ! آخه می خوام هر کی بدونه کدوم رو باید بیاد !
اولش با دار آباد : برا من که خیلی سخت بود ! یعنی اونجاهایی که می دو ایدیم ! به جای اینکه قلبم بزنه گوشم می زرد ! نمی دونم تا حالا حس کردی ! بعدش هم کلیه ام هم داشت از جا در می اومد! ببین همش سر بالایی ! سر پایینی هم داره اما نه مثل درکه ! بعدش خیل یسنگینه اما کوتاهه یعنی تقربا یه ساعته می ریم بالا! اما سنگینا! همون نون پنیر و گوجه خیار جواب می ده ! نهار نمی خواد! اگه یه سگ چرخ تو کوه اون اطراف بزنی و یه چرت هم بخوابی و حیابی تو آب بری دیگه اطراف ۲ دیگه کار خاصی برای انجام دادن نداری ! می تونی برگردی ! خیلی خوبه ! کوتاه و عرق در آر! راستی آثار بعد از کوه برا من ۴ ساعت کما بود ! یعنی یه ۴ ساعتی وسط اتاق پهن بودم و اصلا هیچ علائم حیاط هم نداشتم ! چرا کم بود!
شاید خیلی تو درکه وقت تلف کردیم ! یعنی درکه هم می شه کوتاه تر بریم!
حالا اینجارو ! این ممد ترکه می گه تو ۳ سال وقت ما رو تو درکه تلف کردی ! هر کی هم چین حسی داره! حتما بگه تا من ! یه بار که از قزوین اومدم یه بحث مفصل باهاش بکنم !
اگه اینکاره بودی که یه برنامه خودت می زاشتی ! حرف الکی بزنی ! یه حالی بهت می دم!
حالا درکه !
آره ! باید بدونی نسبت به دارآباد تقریبا درکه یه مسیر صاف داره ! یعنی همین که می ریم بالا یعنی زیاد بالا هم نرفتیم فقط تو دره داریم حرکت می کنیم ! تو دارآباد فقط چند تا مسیر ذغال چال داشت! یعنی عجیب ! اما درکه حال می ده ! یه مسیر ساده ! برا عشق و حال ! راحت ! بعد اون آبی که تو دارآباد بود تو درکه نبود ! یه سنگ یه تیکه! تقریبا ۴ متر! آب یخ ! ولی تو درکه دیگه اون حوضچه دیگه جواب نمی داد ! این آخرا! خلاصه : اینکه مسیر درکه مسیر برا دختر پسرا هست دیگه ! راحت ! اگه خواستید ۲ نفری برید تفریح ! اولین انتخاب درکه !
>>> این حرف و کی بهت یاد داده ! دختر پسر چیه دیگه ! این دو تا کلمه رو اصلا نباید کنار هم نوشت ! چه جوری تونستی کفر بنویسی ! این دو تا کلمه رو اگه هم می خوای بنویسی باید حتما بینشون چند تا فاصله باشه یا اگه جا نبود حتما باید بینشون پرده بکشی ! اصلا این دو تا یا باید خواهر برادر باشن یا زنو شوهر ! دیگه هیچ جوره جواب نمی ده ! خیلی حواست باشه ! داری خطوط قرمز رو رد می کنی ها!<<<
پس از این نکته که فکر کنم ! تو مغزت رد شد ! : طبق گفته ایشون درکه به درد مسیر خواهر برادرا می خوره ! البته از نوع دینیش ! فکر کنم خواهر برادر دینی فقط به درد همین جاها بخوره ! تا حالا کاربرد دیگه ای برای این کلمه ندیدم!
شاید شما یه لطفی بکنی یه سری از مصرف کلمه خواهر برادر دینی رو بنویسی خوب باشه ! این کلمه ها رو زیاد شنیدم ! هر جا رو که نمی شه جدا کرد ! همه با هم خواهر برادر دینی می شن ! خیلی زود !
فکر کنم تو کوه هم نمی شه ! جدا کرد یا اینکه پرده بکشیم ! پس بهتره خیلی زود ....آره دیگه !
راستی هنوز هم می ترسی با دخترای دانشگاه صحبت کنی! کاشکی می شد این آقای توکلی رو دوباره پیدا کنیم تا ! ادامه بدیم این بحث رو ! نظرت چیه !
برای جلسه این هفته آماده یه جلسه ی مفیدی باشید نه دوره ای ! قراره بریم خونه آقای ؟ یادم رفت بعدا می نویسم!
حالا
با تشکر از اونایی که همراهی می کنن! ما هر چی ابراز احساسات می کنیم ! انگار برا گلابی داریم حرف می زنیم ! اصلا یه کم چشماشون هم خسته نمی شه ! یعنی زحمت نمی دن ! یا اصلا فعالیت مغزیشون یه کم هم زیاد نمی شه!
بابا به کم زحمت بکش ! اینقدر گلابی نباش ! حد اقلش اینه که یه گوشه مغزت نگه دار! بعدا یه کم فکر کن بعدا بیا یه ابراز احساساتی بکن! اصلا بلدی چیزی رو گوشه مغزت نگه داری؟!؟!؟!
بعضیا فش خورشون خوبه ! یعنی تا وقتی فش ندی اصلا انگار نه انگار ! مثل گلابی ! زرد!
همین که فش و دری و ری رو آغاز می کنی ! احساساتی می شن! اگه اینطوریه که ! یه کم سطح فرهنگ فش شنیدنتون رو بالا ببرید تا فش بنویسم که یه گلابیه قرمز برای اولین بار به جامعه بشری تحویل داده باشم!
پس مثل آدمای با شعور ! شروع کن! همکاری کن!
اولش که برنامه کوه دوشنبه:
یه توضیح این بروبچ بدون من! بدون من ! آخه چرا؟!؟!؟!
پاشدن رفتن دارآباد ! کوهه ! همونی که بهنام بنان هی می گفتو ! نمی یومد ما رو ببره!:
حالا اینجا قراره متین یه تیکه برنامه کوه بنویسه: یعنی دوشنبه هم قراره بریم دارآباد !
تا اینجاش من بودم! از اینجا به بعد هم متین می نویسه!:
خدافظ!
بعثت پیامبر رو به همه شما تبریک می گم!
خیلی جمله فسیلیه نه! اصلا یه کم هم آدم احساس فکر کردن بهش دست نمی ده!
اصلا ! اصلا از شنیدن این جمله شاد نمی شم ! اصلا هیچ جیزی تو مغزم نمی یاد! نه یه شکلی ! نه یه جمله ای ! نه حتی یه حسی !
اصلا نمی فهمم ! بعثت یعنی چی! تو می فهمی !
کاشکی از کلاس اول دبستان داستان پیامبر رو هر سال بهمون نمی گفتن ! کاشگی هر بار جزو سوالای امتحان ! "بعثت یعنی چی؟" نبود ! کاشکی این کلمه رو اینقدر تو رادیو تلویزیون و پای این منبرو ! اون منبر نمی شندیم!
کاشکی فقط یه بار ! فقط یه بار می شنیدم ! که اون یه بار حسابی میفهمیدم! کاشکی همون یه بار حسابی شاد می شدم! کاشکی همون یه بار یه حسی از بعثت پیدا می کردم!
کاشکی بعضی کلمه ها رو اینقدر نمی شنیدم! که تکراری باشن برام! وقتی یه چیزی تکراری شد ! دیگه نمی شه دربارش فکر کرد!
پیامبر ! عجب کلمه تکراری ای ! تنها حسی که با شنیدن این کلمه یادم می یفته صلواته ! که اونم تازگیا ! یادم نمی یاد !
چند تا کلمه تکراری تو بلدی ؟! چند تا کلمه هست که برات فسیل شدن!
خدا ! پیامبر ! امام ! گناه ! ثواب! نماز ! قرآن ! عجب کلمه ای فسیلی ! شاید بعثت هم جرو این کلمه ها باشه!
نظرت چیه ! ؟؟!؟ فسیلن نه؟
اما می دونی ! فقط یه زمین شناس می فهمه ارزش این فسیلا چیه ! من نمیفهمم ! تو چی!
تو می دونی یه فسیل چقدر ارزش داره ! هر روز هزار نفر زمینو با قلمو می کنن ! تا یه فسیل پیدا کنن! حالا شاید یه کمی ! فقط یه کمی ارزش این فسلا رو بفهمم!
شاید بتونم ! یه مقدار بیشتر درباره این فسیلا چیز یاد بگیرم! و از همین فسیلا فردامو پیدا کنم!
پیامبر باید نماینده خدا تو زمین باشه ! تو کتابا نوشتن ! برای هدایت مردم!
اگه یه کم منطقی برخورد کنیم ! یعنی چیزی رو که امروزه بهش می گن ! منطق!
باید پیامبر چماغ ترین آدم روی زمین باشه ! یعنی کسی که با خدا رفت و آمد داره ! مگه می شه ! آدم مهربونی باشه !
اگه دورو برت رو نگاه کنی ! آدمایی که ادعای خدا ٬ پیغمبرشون می شه !چه شکلین ! به چه خصوصیتی می شناسیدشون!
پیامبر هم باید همون شکلی باشه ! قاعدتا! خوب اونایی که مال یه جمع خاصن باید ! یه شکل و یه جور باشن دیگه !
اما ما که هر چی شنیدیم از پیامبر ٬ با این خدا پیغمبرا فرق داشت ! می ترسم پیامبر آدم حزب و لاهی نبوده باشه! چوب با این حزب و لاهیا خیلی فرق داشت!
نکنه بعضیا نگرانه اینن که مردم بر علیه خدا شورش کنن و خدا رو از سلطنتش و سر زمینش بیرون کنن! شاید هم بعضیا نگران سلطنت و سرزمینای خودشونن!
کاشکی پیامبر بود تا ببینه با اسم و شهرت خدا چه کارا می شه کرد !
نکنه به اسم خدا ! .......
ولی نه !پیامبر چماغترین مردم زمان خودش نبود ! که مهربانترین مردم در زمان خودش بود!
جالا شاید یه کم دوست داشته باشی بدونی پیامبر کی بود ! نه؟
حالا یه جمله از امیر نوبختی که اگه شجره نامه این حدیث نقل شده از ایشن رو پیگیری کنی می بینی که میرسه به امام کاضم ( فکر کنم )!
نشانه شیعه گری ! ؟؟؟ ........
چیه به نظر شما!
خوب اول یه دوری در اطرافیان می زنی و می بینی کی از هم بیشتر ادعای شیعه گریش می شه!
هر شب یه هیئت می ره و تا ۲ شب برا امام حسین سینه می زنه ٬ حتی شبای ولادت! خوب به نظر می یاد مورد مناسبی برای نشانه شیعه گری باشه! اما نیست!
یه دوره دیگه تو فامیل : هر کی ریش بیشتری داشته باشه و رو پیشونیش جای مهر باشه و ....
نه ! نه ! اینم نیست !
حالا می خوام نظرات شما رو بدونم ! نمی خوام بری تو کتابای حدیث دنبالش بگردی یا ! فقط همین کاری که من کردم! تو اطرافیانتون اونی که فکر میکنی از همه شیعه تره رو توصیف کن ! همین فقط !
هفته بعد که که خواستم بگم !نشانه چی هست ! فقط میخوایم یه مقایسه بکنیم!
البته شاید خیلی باب میل خانوما نباشه ! اما اسلامه و یه دنیا دموکراسی !
یادتون ره منتظم:
باید چند تا چیز نظر بدی :
۱ - نشانه شیعه گری تو اطافیانتون!
۲ - برام تا حالا چی کار کردی!
۳ - اون لحظه یا جا ای رو که آرامش داری !
۴ - برنامه ای رو که رفتی و خیلی حال کردی!
همین طوری ۱٬۲٬۳٬۴ می نویسیا!
تنها کسی که این بار برام نوشت که تا حالا برام چی کار کرده ! ثغرا جون ! بود دستت درد نکنه !برام یه جایی تو اینترنت باز کردی برای اینکه عکسای کوه رو بزارم توش تتا هم بتونن لذت ببرن!
حتی تویی هم که هر روز با هم هستیم همننوشتی ! منتظر کارایی که برام کردی هستم ! شدید!
اگه احتیاج به فش و دری وری داری پست قبلی رو بخون!
کاری داری بنویس ! خدافظ!
تو که هیچ وقت نمیای، این هفته هم روش.
جلسه تعطیله.می فهمی یا بازم میای مزاحم
می شی!!!!!!!!!!!!!!
خب! بعد از حرفای متین! یه کم با هم فش کاری کنیم!
خیلی با حالی ! دفعه پیش که دیدمت ! یه دو ٬ سه هفته پیش بود ! بازم خیلی حال کردم دیدمت! خوشحال شدم! گفتیم اینم از شادی و روحیه این هفته ما !
اما ٬ اما تو دو ٬ سه هفته پیش منو ندیدی! خیلی وقته دیگه منو نمی بینی! میایم تو چشم هم نگاه می کنیم! با هم می خندیم ! با هم چرتو پرت می گیم! اما دیگه اون صفای همیشگی رو نداره ! دیگه فقط اون چرت و پرتا بینمون مشترکه ! دیگه دلت ! با من نیست ! دیگه از اینکه ناراحتم ! ناراحت نمی شی!
نکنه منم مثل بروبچ دانشگاه ٬ فقط به درد خنده و یه وقتی برا گزروندن ! بدردت می خورم ! نکنه دیگه دوسم نداری بی وفا!
می ترسم دیگه وقت نداشته باشی با هم تلف کنیم ! می ترسم دیگه با هم قلیون نکشیم ! می ترسم !
می دونی همش یه گوشه حواسم به تو هست ! هی از اینو اون می پرسم فلانی کو؟ می گن خوبه ! بعضی وقتا می بینیمش ! حالش خوبه ؟ آره ! خدارو شکر !
اما دیگه دوس ندارم گوشه ی حواسم باشی ! می خوام گوشه حواسم رو بدم به یکی دیگه ! می خوام یه کمی گوشه ها ی حواسم رو خالی کنم ! نکنه تو رو هم از گوشه حواسم بندازم بیرون !
حواست هست !
از اینکه این همه برات وقت گزاشتم ناراحتم ! از اینکه اینقدر از دیدنت خوشحال می شم و از ندیدنت ناراحت ! پشیمونم !
چرا تو یه کم برام وقت نمی زاری ! اصلا تو برام چی کار کردی که باید اینقدر دنبالت باشم ! اصلا تو این همه مدت یه بار هم یاد من افتادی ؟
شاید یه روزی همه عکسامو که تو هم توش بودی رو پاک کردم ! شاید تو رو از حواسم پاک کردم !
شاید دیگه دوست نداشته باشم ! چون یادت نمی یاد که دوسم داشتی !
آخه مگه تو چی هستی ! ؟ برای من چی کار کردی تا حالا ... ؟( حتما بنویس.....)
محسن!
این هفته برنامه نداریم! برنامه ای خوب رو برای شما با خانواده آرزو می کنم!
آقای شاهزمانیان گندت بزنن! یه هفته هست داری سعی می کنی یه کاری بکنی! آخرش هم که تعطیل شد!
برنامه بعدی حتما کوه هست! دوشنبه! و همون جای قبلی !
اولش یه چیزی بگم درباره این وبلاگ :
این صفحه رو خودم راه انداختم! قراره که مطالب مربوط به دوره و خبر ها رو توش بنویسم ! بعدش دیدیم حالا که داری میای یه سر بزنی بد نیست یه کمی هم با هم گپ بزنمیم !
خوب گفتم : حالا چی بنویسم !؟!؟!
مطالب وبلاگا بیشتر اوقات شخصیه ! می دونی یعنی چی ! یعنی یکی نظرات و چیزایی که دوست داره و دوست داره بقیه هم بخونن رو توش می نویسه! یعنی فرهنگش اینه ! برا همین کمتر بدر بحث های بلند می خوره !
برا همین اگه فکر می کنی حرفایی که می زنم یه جوراییه ! فکر کنم برا همین باشه ! یعنی مثلا یه بحث کوچیکی تو وبلاگ می نویسم ! بدر حرف زدن و بحث تو جلسه نمی خوره ! برا همین زیاد دوست ندارم درباره مطالب تو وبلاگ بیرون خودش حرف بزنم! دنبالش نیستم ! فقط اگه لازم بود یه مشورتی با هم می کنیم ! که تا حالا خیلی به درد خورده!
برا همین هی دوست دارم ! وقتی یه چیزی می نویسم ! تو هم یه نظری بدی !
سعی می کنم ! یه چیزی بنویسم که تو هم حس کرده باشی! تو هم بنویسی !
برای اینکه بدونم سر زدی و مطالب رو خوندی ! دوست دارم نظر بزاری ! شاید نظر نداشته باشی ! یعنی تا حالا نه چیزی رو که گفتم حس نکرده باشی ! و اصلا برات مسخره باشه! برای همین بهت گفتم ! برو ازم تشکر کن! فقط برای اینکه ببینم کیا میان !
برای همین اگه سر زدی یه تشکری از من حتما بگی ! البته بازم هدف داره ! اما شما فقط برای همین تشکر کنید!
همنوزم برای این مطلب همون فرا خوان رو دنبال بگیرید! برام بنویسید ! اون لحظه و اون جارو ! اگه نمی دونی چی می گم ! متن قبلی رو یه نگاهی بنداز!
بنویس ! بنویس !
به قول ثغرا جون ! یه کم عشق در کنید ! فقط بپای نپاچه تو منیتور!
بعدش ! یه گلابی ! خیلی وقته ندیدمش ! : اومد تو جلسه هفتگی گفت ! تو یاهوو یه گروپ بزنیم ! گفتم تو برو بزن ما رو هم دعوت کن ! رفت که بمیره ! معلوم نیست کجا هم هست ! گلابی !
با این دفه می شه سومین بار که دارم بهش می گم ! یادش باشه!
مطالب قبلی هم بخون اگه نخوندی !
همش همین ! دیگه کاری نداری! برو زود بخواب که فردا داریم می ریم کوه ! امروز ۲ سه دقیقه مونده تا دوشنبه ۶ شهریور ! اگه بعدا خوندی پا نشی بری کوه !
ببینم کیا نمی یان ! حالی بگیرم!
چند تا برنامه داریم! دیگه آهرای ترم ماستو ! قراره یه تر--------(م) اساسی بزنیم!
اولش کوه!
نمی دونم چرا نمی فهمی ! فکر کنم ۴ تا کوه دیگه بیشتر نداشته باشیم! چند تاشو اومدی ! چقدر تو نمی فهمی آخه! شب امتحانی حال آدمو اذیت می کنی!! گلابی!
برنامه کوه : همون پاتوق! بنان رو راضی کردم که برنامه جدیدی که تو دارآباد داشتو بزاریم برا هفته بعدیش! پس میریم پاتوق! از دست نده که اگه دست خالی تابستون رو از دست بدی٬ چیز خوردی!
ساعت ۷ اما زاده صالح تجریش!
با نهار ٬ وگرنه باید ۸۳۰ تمن بدی یه تن با ضامن بخری!
یه بطری آب ٬ وگرنه باید ۲۰۰ تمن بدی آب معدنی بخری!
یه زیر انداز٬ وگرنه باید رو زمین بشینی!
یه دمپایی ٬ وگرنه باید پابرهنه بری تو آب!
یه مایو ٬ برای اینکه بری تو آب ! بدون اینکه ناراحت بشی!
یه حوله ٬ که خودتو خشک کنی!
یه عینک آفتابی ٬ چشمت نسوزه!
یه کرم ضد آفتاب٬ که ذغال نشی!
یه کلاه ٬ که باکلاس باشی!
وسایل لهب و لعب به مقدار خیلی ٬ خیلی زیاد!
دیگه هر چی دوست داشتی!
بطری آب
بطری آب
بطری آب
بطری آب
بطری آب
بطری آب
می فهمی یا وبا دوست داری!
برنامه هم هدفی جز عشق و حال و گردش و تفریح و ورزشو تقویت چشم و و شنا و ... هیچ هدفی رو دنبال نمی کنه! نگران نباشید!
از هر کی هم که دوست داره بیاد دعوت می کنیم ! از آقای مجتهدی ! آقای کلانتریان ! و آقای فوم !آقای ذرین و خانم فلانیو ! خانم اونیکی فلانی ! آسمان و مهتاب و خورشید و رود و از همه ! همه ! هر کی! دیگه چی بگم آخه!!
برنامه جلسه هفتگی :
منزل آقای متین شاهزمانیان ! از زحمتکشان دوره!
ازت یا ((خواهش می کنم که فعلا این رو آپ نکن تا بعد از برنامه کوه))
یا ((خودتو!)) فهمیدیدی!
یه متن درست و حسابی هم برای شروع بحث اگه خدا خواست می نویسم! با همین آقای متین!
یه گزارش هم از شورا بدیم که :
اگه به صورت رندم هر یه دقیقه یه کلمه رو در میون بحث انتخاب می کردم ! جز یه فش عجیب قریب نبود!
از گاو گرفته تا .... آره !
اما همه نگران برنامه ها بودن! دنبال یه کاری که با هم بمونیم!
شاید آخرش یه نتیجه ای که داشت این بود : برنامه ها رو باید خود بچه ها راه بندازن تا دنبالش باشن!
فکر کنم : اعضای شورا اگه نتیجه های دیگه رو بنویسن بد نباشه!
لازم نیست اول هدف یزاریم بعد کار و تعریف کنیم ! چون تا حالا که جواب نداده! یه برنامه که عشق و حال می کنی رو بگو ! بعد درباره اهدافش حرف می زنیم! مثلا از اینکه ماشین رو بدزدی و تو خیابونا سگ چرخ بزنی حال می کنی ! میام با هم حرف می زنیم یه هدف با حال براش پیدا می کنیم ! بعد ۵ تا ماشینه ! تو خیابون سگ چرخ می زنیم!
جلو تر نمی رم ! چون یکی گفت تو مدرسه هم بعضی ها دنبال مطالب رو می گیرن!
تشکر
از آقای قنبری هم تشکر می کنم ! برنامه با ۱۵ نفر تا آخرش تموم شد ! اونایی که آدرسو پیدا نکردن یه خبری بدن تا من شاهزمانیان رو ....!
ولی بد نگزشت ! همون طوری که گفتم ! به صورت عملی بحث جلسه بررسی شد!
بام تهران هم خیلی با حال بود! اگه نرفتی حتما برید!
این بخش تشکر هم برای اینه که فرهنگ تشکرت بره بالا ! شعورت بالا بره! برات زحمت می کشن بفهمی ! تشکر کنی! برای شروع هر کی خوند ! باید خیلی با کلاس از من تشکر کنه!
هفته بعد :
می خوام یه سری حرفا رو به صورت سریالی بنویسم ! یه جوری که هر شب وقتی جیش کردی و مسواک زدی و مامانتو بوس کردی قبل از اینکه بری تو رخت خواب ! یه سر بیای اینجا و مطالب رو بخونی و بعد بری بخوابی ! سعی می کنم مطالبش خوب باشه ! که دوست داشته باشی!
البته من تازه دوشنبه میام! حالا دیر نمی شه! شروع می کنیم ! ببینم چی میشه!
یه فرا خوان:
برام بنویسید اون لحظه یا اون جایی رو که خیلی حال کردی! می دونی چی می گم ! یه جایی یا یه زمانی که ! دنبالش هستی ! تا مثلا آرامش داری ! یا اون لحظه ای که .... نمی دونم می فهمی !
مثلا : یکی می گفت ( با اجازه ) : خیلی حال میده وقتی داره بارون میاد ! آدم یه سیگاری بکشه او تو بارون قدم بزنه !
حالا نه اینکه حالا خاطرات چیزتون رو بنویسید ! من که باکی ندارم ! اما یه جوریه ! یه کم مراعات کنید!
یکی دیگه : مثلا خیلی حال می کنم وقتی شبه و ساعت حدود ۱۱ شبه برم دم در و باغچه دمه در خونه رو آب بدم !
یا : خیلی حال می کنم ساعت ۲ شب برم بالا پشت بوم و رو خرپشته دراز بکشم و آسمون رو نگاه کنم ! یا لبه پشت بوم بشینم و وی یو ی تهران رو نگاه کنم !
بعضی هم که با خدا ٬ پیغمبر حال می کنن ! اونا هم بنویسن!
نمی دونم فهمیدی یا نه ! بفرست بیاد ! شاید این لحظاتمون به درد هم خورد!
بعضی وقتا فکر می کنم چقدر یه آرامش دوست دارم!
برای بی چیزا:
دفعه پیش هم گفتم : حالم بد میشه بدون اسم می نویسی! فکر میکنم چقدر بی چیزی آخه تو ! دارم فشو دری وری برات می نویسم ! بعدش تو می ترسی اسمت و بالای نظرت بنویسی! گلابی!
کاری داشتی بنویس ! خدافظ!
این اولین و مرتفع ترین جلسه در فضای بازه.
آدرسو حتما کامل بخون که گیج نزنی.
آدرس:
ماشینای ولنجک رو که سوار شدی، آخرش یعنی دم ورودی توچال پیاده
می شی.بعد میای تو. پارکینگ رو که رد کردی یه جاده آسفالته هست،
هم می تونی پیاده بیای هم می تونی مینی بوس های تله کابین رو
سوار شی.باید تا آخر آسفالته بیای.۵ دقیقه پیاده راهه.
آخر جادهه یه سری مغازه ایستگاه۱ تله کابینه. بپرس زمین تنیس یا باشگاه
بدن سازی کجاس.ما همون بغلش تو یه زمینه باز نشستیم.
اگه گیج می زنی به موبایل من(۰۹۱۲۵۱۴۷۶۵۱)یا ممد(۰۹۳۲۹۳۱۸۴۶۵)
یا میثم(۰۹۱۲۵۳۴۶۰۸۹)زنگ بزن آدرس بگیر.
نمای تهران از اون بالا محشره اگه دوس داری دوربین بیار ازمون عکس یا
فیلم بگیر.
پذیرایی با ممد قنبریه.
موضوع بحث اختلاط زن ومرده. هر کی باید از تجربیاتش بگه.این دفعه دیگه
پسر توکلی خودش میاد.
احسان مجتهدی هم میاد.
والسلام. "متین"
بود که به خاطر عدم هماهنگی پیشین با اینجانب بالاجبار به برنامه اضافه شد.سخن کوتاه کنم که قصد
ارائه دفاعیه ندارم.
ثانیا: این حقیر بسیار همت ورزیده تا استاد مسلم موزیک دوره "آقای صالح" برای این جماعت بی بهره
از هنر ــ شاید هم ادب ــ پنجه ای بر ساز برد. غافل از این که این خیل عوام زده ـ جوات ـ شنگول مشربند.
خدایم شکر که دریافتم هرگز خود چنین حماقتی نکنم.
ثالثا: رفقا، بنده خود آخر تکه و لودگی هستم ــ به قول جناب ظفری ــ پس بسی جسارت است، نزد
قاضی و معلق بازی.( لری این که: بابا نمکدون!! اگه من ساکتم نه اینکه دلقک بازی بلد نیستم .بگه تو
هم کلی منت کشی کرده بودی که برنامه راه بندازی سر برنامه هم خودت لال می شدی هم بقیه رو
لال می کردی.) البته حضرت مستدام، استاد عالی مقام "مهندس محمد قنبری" از این جسارت ها بالکل
بری هستند.( همشو به تو گفتم،"حاجی خوش اخلاق").
رابعا: برای این کمترین، بود یا نبود کسی خللی در برنامه کوه ایجاد نمی کند. اما از ان رو که رفقا
اصراردارند که کمیت برنامه اعزوده گردد، قصد داریم فرصت باقی تا پایان تابستان از برنامه های ساده تر و
متنوع تر (چون: دشت لار، دشت هویج، تنگه واشی) بهره ببریم. هرکس راجع به یک برنامه ی جدید
اطلاعات کافی دارد بسمل کند.( لری: دیگه هی نق نق نکی که برنامه تکراریه و ... اگه عرضه داری یه
برنامه دس بگیر ما رو ببر نامرده هرکی نیاد. فهمیدی" بهنام تریپ ") اگر روز برنامه مناسب نیست ، به
راحتی قابل تغییر است. یکی گفت بود چهار شنبه. در جلسه بررسی می کنیم .
خامسا: استادنا امام قنبری عدیوی بر آن شده تا جلسه ی این هفته را بر " بام تهران" برگزار نماید.
بس مفتخریم که این اولین جلسه در فضای باز و با حضور اقایان "پسر توکلی"،"مجتهدی" و استاد قنبری
بر گزار می شود. موضوع برنامه اختلاط مذکر ومونث است. که خود بسی شنیدنیست. قرار است
تجربیات هم دیگر را بشنویم.
والسلام.
|
|