|
قاصدک
|
||
شب حرکت بود یعنی شب سه شنبه ممد (مقدس) زنگ زد به من و گفت یک مشکل خوف که اینجا جای گفتنش نیست بوجود آمده ونمی تونه ماشین بیاره منم به بابام گفتم ولی چون هفته پیشش رفته بودیم با ماشین ما قم بابام نذاشت ... حالا تازه بساط ما شروع شد تصمیم گرفتیم برنامه رو عوض کنیم و خلاصه اونشب پای تلفن با ممد دور ایران رو گشتیم و آخر به همون اصفهان اول ولی با اتوبوس رسیدیم پس ممد زنگ زد و بلیت رزرو کرد برا ۷ صبح و عملا کلاس ریاضی ۲ منو پروند. ساعت ۷ صالح اومد در خونه دنبالمو رفتیم به سمت ترمینال و ممدم زنگ زدو گفت که اتوبوس ۱ ساعت تاخیر داره ماهم رفتیم تو رستوران ترمینال و ۱ چایی زدیم و امید هم که تازه ساعت ۷ از خواب بلند شده بود رسید و همون موقع بود که صالح با تلفن های پدرش جارو هماهنگ کرد.سوار اتوبوس شدیم واز اتوبوس همینو بگم که فرد ششمی که کنار تک صندلی ما پنج تا بود هر هرز چند گاهی سری تکان میداد و به حال ما افسوس می خورد. ساعت دو و نیم رسیدیم اصفهان وصالح زنگ زد که ادرس رو بگیره که گفتند میان دنبالمون ماهم منتظر ماندیم تا اینکه با دو پراید مواجه شدیم و کلی حال کردیم که برا ۱ نفر اضافه ۱ ماشین فرستاده بودند. بعد هم بردند تو ۱ آپارتمان توپ تو وسط شهر .و از آنجا بود که صالح دهن ما را ... بشین ساکت باشید آبرو بابام میره نخندید گریه نکنید راه نرید نفس نکشید و.....
ولی خوب بالاخره آقا صالح هم تا آخر سفر حسابی استهاله شد.خلاصه بعد از یکی دو دقیقه دیدیم زنگ میزنند ما که فکر می کردیم همسایه ها باشند صالح رو فرستادیم دم در و دیدیم بعد از چند دقیقه با ۱ کیسه پر میوه برگشت و گفت اقا مهندس آوردند نگفتم ساکت باشید ممکن بیان....
خلاصه ناهار نیمرو رو زدیمو شب رفتیم سی و سه پل جای همه دوستان خالی یه حال عجیبی به هممون دست داده بود نمیدونم چرا . خلاصه نشستیمو بع از شعری که حسین خوند امید سر حرف باز کرد و از رفقا گفت از اینکه همرو دوست داره و دوست داره بیشتر دوستاشو ببینه اینکه تو قضیه جهادی شیطون بعضی جاها خوب حال کردو ممد هم از جهادی گفتو کار با خاک و رقت قلب صالح هم از اینکه جهادی نیمده چی کشیده منم یه خورده در باره جهادی یه خورده هم چون حسین بحثشو جلو اورده بود در باره قضیه کوه صحبت کردم و بعد هم صالح یه دهن خوندو جا همتون خالی....
بعد هم که خواب و فرداش هم بعد از نماز رفتیم مثلا بدوئیم و صبحانه و ماکارانی امید برا ناهارو شب هم نماز رو مسجد امام خوندیمو زیر نم نم بارون رفتیم قهوه خونه مشرف به میدون امام (به قول امید امام نه نقش جهان) یه چای بعد هم یه قلیون که بهترینش تو تمام عمر هممون نباشه یکی از بهترینها شد . بعد هم رفتیم خونه و من دیگه از خستگی افتاده بودم که محسن در زد و اومد تو ....
ادامشو محسن نوشته...
فقط در آخر یه نکته رو بگم که ۱-صالح تو این اردو از اردو درسی هم چیز بیشتر یاد گرفت. ۲- میدونید اگه تو رامسر کسی کنار اون استخره سیگسر می کشید و آقا فوم میدید چی میشد؟ گورت گورت می افتاد دنبال طرف و...
اینیکیرو من نوشتم: ممدعلی
بعد از مسافرت اصفهان! که ما رو هم گفتن بیاید ! هیچ چیش با من نبود ! هماهنگیا و برنامه ریزی با یکی دیگه بوده !
خیلی خوش گزشت ! جای همه رو زیر گنبز مچد امام که صدا می پیچید خالی کردیم ! آقای فوم هم که همواره مهراه ما بود! و کلی دری وری و ....! آهرش همین!

برنامه ها همون برنامه های قبلیه :« کوه»
اقای زردکف هم که شرمنده این ۲ هفته هر بار یه جا بودیم نشد ! ولی برنامه ریز آقای میرعارفیته!اگه ناراحت نمیشه! از اون سربازای گمنامه برا خودش!
برنامم اینه که کوه بیام ! هفته بعد! اگه زنده بودیم!
این برنامه جهادی هم که دیدید! با هیچ گزارشی تموم نشد ! نمی دونم ! شما یه فکری براش بکنید!
مطلبه خدا ! پیفمبر هم که گیرم اومد می نویسم!
دیگه خبری نیست جز یه دنیا درس و مشق و میانترمه عقب افتاده!
چه باید کرد ؟!؟!؟
اقا امیر هم که راه بیفته : کوهه شب رو هم یواشکی راه می ندازیم!
خدافظ!
حالا سفرنامه اصفهان ما برای اونایی که دوست دارن بخونن!
قزوین بودم که بروبچ زنگ زدن گفتن ما فردا صبح داه میفتیم می ریم اصفهان ! خواستی بیا! دوشنبه بود!
چهارشنبه ساعت ۲ بود که دیگه راه افتادم ! ترمینال ارژانتین !برا ساعت ۳:۳۰ بلیط گرفتم و نشتم تو اتوبوس تنها!البته تا بغل دستیمون نیومده بود یه امید هایی داشتیم ! اما بدش امیدمون نا امید شد! جناب دکتر ! باکلاس نشست کنار دستمون و دفتر دستکش رو در آورد و خارج رو شرو ع کرد!
کل برنامه اتوبوس این بود که یه کم با جناب دکتر کل زدیم و آشنا شدیم !
یه مقدار با بروبچ مسیج بازی کردیم ! که البته متن مسیج ها حاکی از جو مناسب بچه ها در اونجا بود ! که برای جواب دادن مجبور بودن دستم رو روی صفحه بگیرم یه وقت جناب دکتر نبینه!
ساعت ۱۱ رسیدیم ترمینال کاوه ! با کمک جناب دکتر مهربون ما به آدرس رسیدیم و زنگ و مسج و بساط تا رسیدیم خونه!
آقا صالح سر کوچه منتظرمون بود ! بعدش مقدس درو برامون باز کردو حسابی تحویلون گرفت ! صمیمی هم اون گوشه داشت چرت می زد که بیدار شدو سلام علیک کردیم ! تو آشپزخونه هم که شیخ باقری و خوش اخلاق داشتن آشپزی میکردنو کلی ماچ و بوسه!
دیگه برنامه افتاد رو روال با ! خانوم پرتو و الهه خانوم و ... و البته من یه ۳ ساعتی گیج اینا بودم تا وقتی فهمیدم برنامه چی بوده و چه خبره !
تاساعت ۳ داشتیم حرف می زدیم و بساط و مسیج!بدش هم خواب!
حالا خلاصه : صبح : کلیسای وانگ و بریونی و میدون نقش جهان! اصل حال میدون امام ! انقدر علاف بودیم و اونجاها گشتیم و دری وری دیگه آخراش داشتن ما رو بلند می کردن ! ما که از این عرضه ها نداریم!
نماز هم تو مسچد اما! درو بسته بودن ! ما رفته بودیم زیر گنبده ! و آقاهه داد می زد درو بستما ! بیاید بیرون!
اونجا بود که یاد همتون کردیم ! خیلی حال داد! بعدم بیرون و پیتزا و ساعت ۱۲ زدیم پل خواجو! برنامه خدا پیغمبر!
من که یه لامپ گرم پیدا کردم و کنارش با امید یه گپ زدیم ! زیر پل مردم دری و ری و جفنگ می گفتن ! اون بالا ما دعای کمیل ! گزشت !
شب رفتیم خونه ! بسط جمع کردیم و ترو تمیز ! ساعت ۳ خوابیدم و صبح هم ساعت ۶ بیدارو و اتوبوسو تهران!
بیشتر را ه که خواب بودیم ! یه جای با کلاس هم اتوبوسه وایساد و کلی خارج بود ! رستوران مهتاب! کلی خارج بود!
بعد هم تا تهران !مسیج بازی با امید که آخرش هم ( ......... دهنمان)!
تو تهران هم با یه عالمه عکس خدافظی کردیم رفتیم خونه! و کلی شارزژ!
اما گند بززن این تهرانو با این برنامه ها ی گیر واگیرو ! مونده و گندیده و ... اَه ه ه ه ه ه ه ه!
خوش گزشت به مقدار زیاد !
برنامه با یه سگ بازی شروع شد ! از طرف بنده ! پیگیری آقای بادوام با اون اخلاقه .... ! تعطیلات میانترم آقای مقدس زاده ! شورو حال صمیمی ! دقیقه آخری آقای خوش اخلاق !
البته یه مقدار هم ! خیلی کم ! فکر کنم طلبیده بودن ! که تو این سرما ! امکانات فراهم شد ! و آقا هم داده بودن اونجاها رو خلوت کرده بودن برا ما ! یعنی خلوت بود و خوب بود !
اعتیاد بالا ! و حس و حال بروبچ برای سفر زیارتی ! باعث شد که خوش بگزره !
عکس هم گرفتیم ! می زنم !
جای شما خالی !

برنامه کوه !
پیگیریش با آقای شماره ۱ هست ! ( حال کردی تعداد نوشتم برات !)
تعداد هم هموناست تا حالا ! از همه عزیزات در خواست دارم در این برنامه شرکت کنند ! من هم اینقدر سگ نکنید ! گیر ندید به من هی ! اعصاب ندارما ! بزار کارمو بکنم ! لات باش داداش!

یه برنامه دیگه کوه هم هست !
برف بازی تو ایستگاه ۵ توچال ! همونی که پارسال رفتیم ! هر کی حال داشت راه بندازه منم بیام !

اینا هم ما نیستیم ! اما کشکی بودیم!
جهادی !
این برنامه هم ! هر بار یه تیکشو توضیح بدم ! تمومه!
قسمت اول : تصمیم کبری) نه این همون تصمیم شورا هست !(
شورا تصمیم گرفته ! با فارق التحصیلا بریم ! یعنی این جمله :
(( )) شرکت فعال و با تعداد بالای دوره ۹ در مسافرت جهادی فارق التحصیلی !(())
پس باید منتظر ! برنامه فارق التحصیلا باشیم !
تو سایت دبیرستان مفید 2 دنبال جهادی گشتم ! به این وبلاگ تموم شد ! نویسنده آقای مصطفی گازوری! تو نظرات از ایشون درخواست اون گزارشی که گفتن آماده هست رو کردم ! حالا منتظم!
مسئولین پیگیری و ارتباط با فارق التحصیلان ! آقایان شفیعی و ترکابادی هستن ! حالا یه گزارش اینا بدن تمومه این بخش!
پس جهادی فعلا درگیر گزارشات هست ! ۴ ما مونده دیگه !ببینیم می رسیم یا نه!
فعلا خدافظ! برنامه داری بیا بریم!
یه استارت ! برای جهادی !
چون دلم جهادی دوست داره ! یه تقسیم کار داره ! شروع کردم ! پایه ای خبر بده ! اساسی !
منتظرم !
برنامه جمکران : فعلا ! من ٬ بادوام٬ مقدس٬ صمیمی!
برنامه کوه!
خوب ! یه برنامه با پایه های زیاد!
من ! میرعارفین ! ابولقاسمی! زرد کف! لوایی!
فکر کنم یه برنامه جمع و جوره خوبی بشه! هر چی فکر می کنم بیشتر حال می کنم!

برنامه جلسه ه!
تعداد نفرات کمه فعلا : من ! لوایی ! زردکف! نمی دونم ! آقای مجتهدی برای کدوم نظر گزاشته!
باز هم منتظر این هستم۱
خدافظ!
سلام!
حیف شد برنامه عوض شد!
این هفته! پنج شنبه و جمعه ! ۱۹ و ۲۰ آبان میشه :! می خوایم بریم جمکران ! پس کوه از هفته بعد!
هر کی دوست داره بیاد ! یه خبری بده به من ! جمکران و میگما!
یه برنامه کوه هماهنگ شده ! توسط آقای میرعارفین!
صبح ها ی جمعه با شما! ساعت ۷ ! دمه در پایین جمشیدیه!
قله کلک چال! ساعت ۹ دیگه فکر کنم !خونه باشیم!
اگه دوست داشتی زیاد باشیم ! اینطوری هماهنگ می کنیم ! تو نظرات! میگم که میام ! شما هم بگین !
اگه صبح هم نمی تونید پاشید ! به من یا میر عارفین یا پایه های کوه بگید !صبح زنگ بزنن بهتون!
نمی دونم ! حاله نش کشی ندارم دیگه ! من که دارم میرم ! آقای میر عارفین هم هماهنگ کرده داره میاد ! بقیه هم که به .....م! هر کی هر چی دوست داره ! همون!
خدافظ!
سگ هم نباشیدا!
یه جلسه قراره باشه !اینطوری!
موضوعش : روابط دختر و پسر ! نه موضوع صیغه ! فکر کنم یه مقدار فرق داشته باشه!
سخنرانش : آدم حسابیه ! دکترای روانشناسی ! ازشون خواهش کردم ! بیان ! می دونی یعنی چی دیگه ! خیلی وقته دارم سرو کله می زنم برای همین یه جمله !
برنامش هم اینطوریه که به من خبر می دین ! وقتی جلسش راه افتاد بهتون زنگ می زنم و می گم کجا و چه ساعتی!
تا حالا : خودمو ! لوایی ! زرد کف !
ریز موضوعاتش رو هم می نویسم ! فقط یادت نره خبرش رو به من بده !
خدافظ!
یه قرار ساده برای اونایی که میان نماز عید !
عیددون مبارک!
پایین پله های مصلا ! سمت چپ ! ساعت ۶:۴۵ ! اومدی اونجا یه سری بزن شاید یه نهاری هم خوردیم !
رفتیم مهمونی ! داریم سر سفره می خوریم در حد تیم ملی ! سابخونه میگه پاشو می خوام جمع کنم !
آخه مگه این سابخونه چقدر کم شعوره!نه؟!؟!؟
حالا فکر کن !نشستی سره سفره خدا ! کی بهت میگه پاشو می خوام جمع کنم!؟!؟!؟
راستی ! اونجایی که نشستی کنار سفره نیستا! یه روز وقت داری ! پاشو بشین کنار سفره! تا جلوتو جمع نکردن!
من از اینکه آدم خوبی باشم راضیم ! و خوشحال!
خدا هم که گفت : اگه آدم خوبی باشی بیشتر دوست دارم!
همه چی حله !
نمی دونم این وسط کی حالش گرفتس! و ! هی کاره ما رو خراب می کنه!
خدا فکر کرد .
خندید وگفت : می خوای ببخشمت ؟!؟!؟!
گفتم : اگه لطف کنید ٬ خیلی عالی میشه!
------- حالا فکر میکنی خدا چی کار کرد؟
رحمت!
|
|