تبليغاتX
قاصدک
 
قاصدک
 
 
 
سلام!

اولای متن رو تو نظر دونیه سید علی نوشتم ! از اونجا شروع می شه!

می خواستم چند تا موقعیت ارزشی از نوع اجتماعیش رو بیان کنم ببینم در این مواقع چه می کنید!

ارزشی به معنای واقعی !

۱ - یه بچه می خواد تلفن کنه قدش نمی رسه !

۲ - یه خانومه می خواد از خیابون رد شه و شما سواره ماشین هستید!

۳ - یه خانومه کلی بار خریده و دمه بازار روز ایستاده ! منتظره ماشین!

۴ - ساعت ۱۲ شب داری با ماشین میری خونه ! و آقاهه سره شهرکه نفت وایساده و طبق معمول این راننده نیست!

۵ - داری تو خیابون میری یه سنگ گنده وسط جاده هست!

۶ - داره مثل سیل بارون میاد و تو ماشین با ۸۰ تا داری رد میشی ! البته یکی هم کناره خیابون وایساده!

 

می تونید نظرات خود را در مورد هر کدوم بگید که چی کار می کنید! اگه می خواید کمک کنید نظر ندید ! می دونم ! کمک به دیگران کاره بسیار خوبیه!

 

ولی خیر خواهی و از این حرفا .... خوبه ! حالا یه کم شیطونی و کاره بد!!!!  

ببینم با این ملت چه می کنید!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:40  توسط محسن  | 
 

کماکان جلسه هفتگی نداریم و آقای محمد خانی مسئول هماهنگی جلسات هفتگی هستند!

سلام!

 

دفعه پیش که استخر رفته بودیم ! زیر دوش ! همه داشتن سرشون رو می شستن! اما شیر آب رو هیش کی نمی بست!

تازه شیره آب از این اهرمیا بود که با یه حرکت بسته می شد!

 

برای اینکه آدم راحت باشه و شیر آب رو ببندن هزار جور کار می کنن! اما تا وقتی به قول آقای "ابولقاسمی " فرهنگ صرفه جویی نباشه ! همینه!

 

به نظر من باید ! یک سیستم پاداش برای کسانی که شیر آب رو می بندن ! بزارن !

مثلا هر کی شیره آب رو بست یه آقاهه اونجا باشه که بیاد و یه شوکولات بهش بده!

یا بیاد و ازش تشکر کنه!

 

ولی جانه تو بستن شیر آب خیلی سخته ! مخصوصا وقتی که  تب و لرز داری و  از سرما دندونات به هم می خوره !

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:52  توسط محسن  | 
سلام!

نظر دونیه آیینه بغل !

برای صدمین بار ! آینه بغل رو من نمی نویسم!

ولی فش خورش خوبه نگرانش نباشید ! فش بدین!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:19  توسط محسن  | 
سلام!

شهوت قله دارآباد!

ساعت ۱۰ :۳۰ قرار جور شد! با امیر آقا رفتیم پا کوه !  هیچ کی نیومده بود ! لازم نبود!

.

یه جاده خاکی رو با ماشین رفیم بالا ! همونی که هفته پیش هم توش بالا رفته بودیم! ماشین داشت می یفتاد تو دره!

.

.بر کشتیم! رفتیم دره خونه ! آقای طه سعید! " ایشون می گفتن بنی آدم اعضای یک دیگرن ! پس تو ..... منی!" جالب بود!

.

پای کوه دار آباد رفتیم! ساعت ۱۲ :۱۵ !شروع کردیم!

.

مرحله سگ اول رو با موفقیت رد کردیم ! سگه یارو بسته بود خودش هم بیدار بود!

.

چون ۲ نفر بودیم ! کارمون به جاده و راه با شیب کم نرسید ! سینه کوه رو گرفتیم رفتیم بالا ! بدون کج راست !

خوبیش این بود که ساعت ۲ رسیدیم اون جایی که ساعت ۴ ٬ دفه پیش رسیده بودیم!

.

انداختیم توی سیم خاردارای دفعه پیش ! منطقه حفاظت شده! به کوه هم رحم نکردن! یه سگ هم اونجا بود! خدا رو شکر!

.

رفتیم روی لبه کوه! دیگه خیلی بالا بودیم حدود ساعت ۳:۳۰ اینا بود!

.

ماه شب ۱۴ ! ولی یه فرقی داشت! این دفه صورت به صورتش بودیم ! خیلی دور نبود!خندیدیم بهش و رفتیم!

.

به عشقتون شعره ارزشی ٬ مربوط به شب جمعه ! رو خوندیم ! به یاد آقای علی حقی!

"..... ای دارم خوشگله ! فرار کرده ز دستم! .... برایش مشکله ! کاشکی اونو ......!"

.

یه سوز سرد! داغون ! امیر هیچ نیاورده بود ! داشت می مرد از سرما!

.

قله دار آباد اصلا به چشم نمی یومد ! وقتی ازش رد شدیم و رفتیم رو قله بعدی امیر گفت ! دارآباد اون بود!

.

آب تموم شده بود! حالا وضو هیچی ! تیمم کردیم!

.

نماز رو خوندیم! از اون ور داشت آفتاب میزد بالا! از اون ور همه تو شب خواب بودن!وسط کوه! دو طرف معلوم بود!

.

آب آلبالو با قطاب! یه کم هم چایی هنوز گرم بود!

.

ماه ! به چه زجری می رفت پایین ! تا آفتاب از اون ور بیاد بالا!

.

این دفعه ! خوده شیبه کوه رو اومدیم پایین! یعنی خوده بز بازی! بدون یه کم این و ر اون ور!

.

هوا به اندازه کافی روشن شده بود! وقت داشتی نماز بخونی! برای همین از اون بالا کلی صداتون کردم!

.

امیر ! مثل آفتی بود که به ریواسا داشت می زد ! یه دره رو از ریواس خالی کرد! شد یه کوله کامل!

.

تا وقتی امیر داشت ریواس می کند! من و خانم اجرم ! یه چند دقیقه تنها بودیم و از منظره شهر استفاده می کردیم!

.

امیر هنوز داشت ! دره رو خالی می کرد!رفتم پایین تر یه جا گیر آوردم ! چند دقیقه ای یه چرتی زدم!

.

عادی بود ! باز هم راه رو اشتباه اومده بودیم! ولی اشکال نداشت ! خورده بودیم به سینه کوه ! اون هم راست راست اومدیم پایین!

.

رسیدیم به همون چشمه هایی که دفعه پیش با هم رفتیه بودیم!دستو صورت رو شستیم! اومدیم پایین!

.

روزه جمعه ای همه مردم ترو تمیز ! همه صورتا اصلاح شده! با خانواده ! چقدر درد آور بود !

.

خیلی خسته شده بودم! ۲ ساعت شیب ۴۰ درجه رو اومده بودیم پایین! باید زور می زدی تا بتونی یه کم لبخند گوشه لبت بمونه! تازه خسته نباشید گفتن به بقیه!در حالی که داری از حال میری!

چقدر سخت شده بود! گره ابرو ها از همدیگه باز نمی شد!

.

تا حالا ۶ ساعت پشت سره هم تو خیابون راه رفتی!؟!!؟!؟

ما ۶ ساعت تو کوه راه رفتیم!داغون می کنه!!!! داغون!

.

به ماکسیمم نمودار اخلاق رسیده بودیم! گوشه لبامون نگهش داشتم و تا اون پایین هر کی رو دیدیم بهش خسته نباشید گفتیم!کلش رو خوابوندیم! هیچی نداشت بگه!

.

چشما از خستگی ریز شده بود! رسیده بودیم به قهوه خونه ! چقد آدما سره حال بودن!

.

نشتن رو صندلی ماشین !

.

چقدر باید خستگی در می کردم!

.

کله پاچه ای!

.

خونه! :" چرا دیر اومدی؟!؟!!؟!؟"

یعنی می خواستن اعصاب منو خورد کنن!؟!؟!؟!؟!؟

نمی بینم کسی رو که بتونه!

.

یه دوش و ۴ ساعت خواب!

.

آخلاقو ! چقدر اخلاقش خوبه!!!!!!

.

.

چیزی از دست ندادی که نیومدی! ما یه چیزی گیرمون اومد! خستگی آدم رو می سازه !بیشتر دوست ندارم بگم!

.

.

خدافظ!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 14:57  توسط محسن  | 
 

سلام!

امشب ساعت ۱۱ اینا دمه دارآباد! چراغ قوه ! خوراکی زیاد!

البته اگه ۱۰ اینا هم بیای یه برنامه تفریحی هست اونجا ها ! ما هم هستیم!

یه خبری بگیر!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:42  توسط محسن  | 
 

سلام!
جلسه هفتگی!

منزل آقای آذرنوش! نیست!!!

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 1:24  توسط محسن  | 

 

سلام!

به سلامتی رفتیم کوه و اومدیم!
اولش با هوای بد مواجه شدیم!

.

.

تولدت مبارک ! مبارک مبارک ! تولدت مبارک!

بحیرایی شمع ها رو فوت کردو ادامه دادیم!

.

.

بعد از ۴ ساعت بالا رفتن ! به این نتیجه رسیدیم که تا قله یه ساعت دیگه کار داره !

.

.

.

دیگه داشتیم بر می گشتیم یه ساعتی بود که تو اون شیب داشتیم پایین می یومدیم!

دیگه زانو ها جواب نمی داد ! فقط می تونستم مثل اسب بدووم پایین!

.

.

.

عجب نمازه صبح با حالی بود! با ۱۰ سی سی آب ! نفری!

.

.

.

رسیدیم پایین  ! آسمون داره روشن می شه! هنوز خورشید نیومده بالا ! هوا روشن! یه باده خنک! یه نمه بارون! روی تخت دراز کشیدم! بالای سرم هم یه درخت با برگای ریز ! که باد تکونش می داد!

فکرش رو بکن خوده جای آروووم! دیگه آرامش از این بیشتر چی می خوای!

ولی همه چی تو مخ آدم می چرخه و یکی یکی ماد جلو چشم! فلان کار ! یه سر اونجا ! امتحان! مشخ! استاد! دانشگاه ! رفاه ! خوشی! 

اه اه اه ! گند خورد تو جای آروممون!

تا وقتی مخت آروم نباشه ! بری بشینی کنار خدا هم باز هم اعصاب برات نمی مونه!

راه افتادیم پایین!

.

.

.

خدافظی !

.

.

.

۲ تا بربری برای من ۲ تا هم بار یامیر آقا !  برای ....... مالی خانواده!

.

.

.

با کلی حس و حال رفتیم خونه!  درو از اون ور قفل کردن و کلید هم گزاشتن رو در!

یه ۴ ساعتی پایین خوابیدیم!

.

.

.

همه چیز دست به دست هم دادن! ت ااعصاب من رو خراب کنن! و من هم کمکشون می کنم!

خدافظ!

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:38  توسط محسن  | 

کوتاه : پنج شنبه (۱۴-۰۲-۱۳۸۵) ساعت ۱۲ شب ! پای کوه دارآباد !با وسایل و تجهیزات!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 16:12  توسط محسن  | 

 

سلام!


نظر دونیه ! آیینه بغل!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:7  توسط محسن  | 
 



سلام!

برنامه کوه ! ساعت ۵:۳۰ صبح بنده رو از داخل تخت خواب و میان انبار ها پتو به صورت بسیار ناجوانمردانه بیرون کشیدن ! اونم فقط با ۲ ساعت خواب!

نه ! نه ! من می خوام بخوابم!

حالا رفتیم ! دچار هیجان شدیم ! بد! بد ! بد!

امیر آقا.........! .......! 


شروع قسمت اول هیجانات ما!

پایانه قسمت آول هیجانات ما!


این یه دونه از اون عکسای دهه ۶۰ هست ! ! پشت مو رو بخولم!


اینم حادثه ایجاد شده در کوه که باعث فوت موقت من شد!

بقیه عکسا هم که نفرستاده ابول! یه مراسم خوردن گوشت کردن بود!

یه مراسم ختم برای موبایل آقای میر عارفین ! ایشالا غمه آخرتون باشه ! در شادی ها جبران کنیم!

مراسم پریدن ار عرض رودخانه ! و امتیاز دهی!

بیشترین امتیاز کسب شده ! ابول ! با ۲ دست و ۲ با و یه مقدار ته! این مقام رو به ایشان تبریک عرض می نماییم!

امیر آقا..........................!

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:13  توسط محسن  | 
سلام!

حالا که دیگه بابش ! باز شده ! می زاریمش ! این وبلاگ هم هیچ مسئولیتی در ترغیب و تشویق به کل ندارد! فقط برای اطلاع عزیزان!

 

بنده از جانب خودم ! به تو  <(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)> ! لقبه ! ....

نمی دونم چی! یه لغب خوب باید بدم! اون هم به خاطر ۱۲۰ سرعت در خروجی صدر به امام علی شمال!

به نظر<(!!!!!!!!)> ٬ رکورد دار قبلی  با رکورده ۱۲۰ خروجی امام علی جنوب به صدر یه رکورده بی سابقه بوده!

 

برنامه جلسه هفتگی!
منزل آقای صمیمی!

خیابان شریعتی - ایستگاه یخچال - کوچه نو آور - پلاک 6 - واحد 5

هایدا می دونی کجاست که !! همون کوچه کنارش!

 

حالا شما یه لقبی رو برای <(؟؟؟؟؟؟؟؟)> در نظر بگیردید!!؟؟!؟

 

از همه عزیزان که مطلع هستند خواهش می کنم نام نبرید!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:54  توسط محسن  | 
سلام!

اون موقع ها وقتی مست بودن تا زمانی که بفهمن چی میگن ! نمی تونستن نماز بخونن!

ما که نمی فهمیم چی میگیم!

همه شرایطش رو داریم! 

نکنه مستیم خبر نداریم !  پله رو بپا !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 2:11  توسط محسن  | 
سلام!

این هم از هیجان جدید ما!

ای خدا ....

دیگه خدا هم خسته شده! ولش کن!

جانه خودم ما نمی خواستیم بندازیمش پایین ! اما نمی دونم چرا اینقدر رنگش پریده!

 

 

همه عزیزانی مه نی خوان در انتخابات شورای دوره شرکت کنند ! در جلسه هفتگی بعدی شرکت کنند ! متشکرم!  بیا ..... رو ....!

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:28  توسط محسن  | 
 
  بالا