تبليغاتX
قاصدک
 
قاصدک
 
 
 

....

...

..

.

عجب سوکوتی ....

...

بعد این همه هیاهو ...

...

..

.

الان صدای این جیرجیرکه از همه ی این لوپ دنس ها و صدای  وحشی کنتر باس ها بیشتر بهم می

چسبه ...

 ...

..

نمی دونم از کجا شورو کنم ..... یه حسی هست ... یه چیز گنگی می لوله تو این لامصب ولی ...

چاره ای نیست باید شورو کرد ...

....

اگه آره که هیچ ...

ولی اگه نه ...

باید منو ببخشی !...

...

صبح یه روز سرد ...

بعد یه انتظار طولانی ...

وقتی دست تنهاییمو دراز کردم ...

منو می بخشی که گرمای دستتو به حساب رفاقت گذاشتم ...

اگه آره که هیچ ...

ولی اگه نه ...

می بخشی خنده ی چشماتو ... گرمای دستاتو به حساب رفاقت گذاشتم ...

مشکل سر همین هیچس ...!!

همین "اگه آره که هیچ!!"

می دونی عزیز؟!

آدما دو جور تنها می شن ...

یکی وقتی هیشکی نیست ...

برا این تنهایی می رن همدیگه رو می بینن تا از تنهایی در بیان ولی...

ولی با همن و تنهان !!!

این میشه تنهایی دوم! ...

نمی گم هیچی ولی به اون اندازه که فیزیکی باهمیم روحی نیستیم!!

اصن این تنهاییه باید باشه؟!؟!

نباشه؟!؟!

خوبه ؟!؟!

بده ؟!؟!

نمی دونم ولی ...

ولی اینو می دونم که من دوست ندارم ...

دست خودم نیست ... دست خودت نیست ... نگات با نگام غریبی می کنه !!

ولی یه حسی هست ...!

جایی نمی ری ها!!!

دل های همه مملو از ایمانه که میای دوباره ...!

با همون آی دی میای!!!

با همون ادبیات!!!

یه کم حضور فیزیکیت کم می شه ولی هستی!! اما ....!!

اما ...!

اما همین که اسم خداحافظی میاد انگار همه آلرژی دارن ...

یهو دل آدم تنگ می شه!!

خاطراتی که تو پستوی مخیلت داشت خاک می خورد میاد و ...

باز یه چیزی انگار داره این تو میلوله ...!

این اسم خدافظی باید باشه مث که تا...!

مث که فقط گیر همین خدا حافظی هستیم تا ...!

باید یه خدافظی باشه تا ...!!

می بینی ...!

حتی بلد نیستم ادامه بدم ...!

تا...!

تا...!

می بینی!

بلد نیستیم!

و همین طور نا بلد بزرگ می شیم!!!

و به قول دوستی ...

بزرگ تر که شدیم می ریم مشق جنگ (همون سربازی ...!)

بدون اینکه از عشق ...!

محبت ...!

و رفاقت چیزی بدونیم!!!

باید خدا فظی باشه ...!؟!؟!

بیا!

اینم یه خدافظیه دیگه ...!

خدافظ قاصدک ...!

با همه ی خاطراتی که مال تو نبود ... مال من بود ...

مال ما بود ...!

ولی در تو ثبت شد !

خداحافظ ...!

....

..

.

سوزش مال این نیست که "خداحافظ" ...

نه !!!

از پایان چیزی حرف نمی زنم ....!!!

سوزش مال اینجاس

ببین ...:

"خداحافظ ...

به شرطی که ...

بفهمی ...

تر شده...

 چشمام!!"


دست صالح درد نکنه با مهمونیش و دست هادی برا عکساش!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:41  توسط محسن  | 
سلام!

 

با اینکه ۲ تا پست ثبت موقت بود اما همین پست فعلا!!!

 

صالح لوایی داره می ره خارج!!!! >>>> یه کم فکر کن !!

خب!!! می تونه خیلی اتفاقا بیفته!!! تلاش نکن!فقط فکر کن!!!!!!!!!!۱

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط محسن  | 
     اطلاعیه جلسه هفتگی:  

زمان:۹/۶/۸۵  از ساعت ۵ تا ۷

مکان:منزل عرفان کوهی

آدرس:پاسداران میدان هروی خ ضابطی نبش کوچه۶  پلاک ۱۴

تلفن های تماس: ۰۹۱۲۵۱۴۱۹۲۶  ــ  ۲۲۹۳۴۳۷۲

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:25  توسط محسن  | 
 
  بالا